محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5149
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : از سپاه دور افتاديم ، كسان در كار شكار بودند ، مهدى گرسنه شد گفت : « واى تو ، چيزى هست ؟ » گفت : « چيزى نيست . » گفت : « كوخى [ 1 ] مىبينم و پندارم سبزى فروشى است . » گويد : آهنگ آن كرديم ، يك نبطى در كوخى بود با يك سبزى فروشى ، به دو سلام گفتيم ، سلام را پاسخ گفت ، گفتيم : « چيزى كه بخوريم به نزد تو هست ؟ » گفت : « آرى آرى ، سس ماهى دارم و نان جو . » مهدى گفت : « اگر روغن زيتون به نزد تو باشد تكميل كرده اى . » گفت : « بله . » گفت : « و پياز ؟ » گفت : « بله ، هر چه بخواهى ، و خرما نيز . » راوى گويد : پس به طرف سبزى فروش رفت و سبزى و پياز آورد كه سير و پر بخوردند . مهدى به عمر بن بزيع گفت : « در اين باب شعرى بگوى . » و او شعرى گفت به اين مضمون : « هر كس سس ماهى با زيتون مىخوراند « و نان جو با پياز « به سبب رفتار بد ، در خور يك سيلى است « يا دو سيلى يا سه سيلى . » مهدى گفت : « چه بد گفتى ، چنين نيست ، بلكه : « به سبب رفتار نكو « در خور يك كيسه است ، يا دو ، يا سه . » گويد : پس از آن ، سپاه رسيد با خزينه ها و خدمه و بگفت تا سه كيسه به نبطى دادند و بازگشت .
--> [ 1 ] كلمهء متن .