محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5150
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ابو غانم گويد : زيد ( 175 هلالى مردى معتبر و بخشنده و نامآور بود از بنى هلال . و نقش انگشتر وى چنين بود : افلح يا زيد من زكى عمله ، يعنى : اى زيد هر كه عملش پاكيزه باشد رستگار شود . و اين خبر به مهدى رسيد و شعرى گفت به اين مضمون : « نقش انگشتر زيد هلالى اين است « كه هر كه عملش پاكيزه باشد رستگار شود » حسن خادم گويد : در ايام مهدى طوفانى شد كه پنداشتيم ما را به رستاخيز مىكشاند . به جستجوى امير مؤمنان درآمدم ، وى را ديدم كه چهره بر زمين نهاده بود و مىگفت : « خدايا ، محمد را در امتش حفظ كن . خدايا ما را مورد شماتت دشمنانمان از امتهاى ديگر مكن . خدايا اگر اين دنيا را به گناه من گرفته اى اينك پيشانى من پيش روى تو است . » گويد : طولى نكشيد كه طوفان برفت و بليهء ما بر طرف شد . عبد الصمد بن على گويد : به مهدى گفتم : « اى امير مؤمنان ، ما خاندانى هستيم كه به دوستى وابستگانمان و پيش انداختنشان دل بستهايم ، اما تو در اين كار افراط كرده اى ، همه كارهاى خويش را به آنها سپرده اى و به شب و روز خاص خويشتنشان كرده اى . بيم دارم دلهاى سپاهيان و سرداران خراسانى تو بگردد . » گفت : « اى ابو محمد وابستگان شايسته اين هستند . يكى نيست كه او را در مجلس عام بخوانم و او را چنان رفعت دهم كه رانش به ران من بخورد و چون از آن مجلس برخاست تيمار اسب خويش را از او بخواهم و بدان پردازد و خويشتن را از آن برتر نداند مگر اين وابستگانم كه در قبال اين كار بزرگى نمىكنند . اگر اين را از ديگرى بخواهم گويد : پسر دوست توام و در كار دعوت تو سابقه دارم و پسر كسى هستم كه در كار دعوت تو سابقه و داشته ، از اينش باز نتوانم داشت . » فضل بن ربيع گويد : مهدى به عبد الله بن مالك گفت : « با اين وابسته من كشتى