محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5148
تاريخ الطبرى ( فارسي )
داشتم به غصب گرفت ، بنزد سلام متصدى مظالم رفتم و از او شكوه كردم و رقعهء مكتوبى به دو دادم كه رقعه را به مهدى داد ، به وقتى كه عمويش عباس بن محمد و ابن - علاثه و عافيهء قاضى به نزد وى بودند . گويد : مهدى به من گفت : « نزديك شو » كه نزديك رفتم . گفت : « چه مىگويى ؟ » گفتم : « به من ستم كرده اى . » گفت : « به يكى از اين دو رضايت مىدهى ؟ » گفتم : « آرى . » ( 174 گفت : « به من نزديك شو » نزديك او شدم چندان كه به تشك چسبيدم . گفت : « سخن كن . » گفتم : « خدا قاضى را قرين صلاح بدارد ، اين ، دربارهء ملكم به من ستم كرده است . » قاضى گفت : « اى امير مؤمنان چه مىگويى ؟ » گفت : « ملك من است و در تصرفم . » گويد : گفتم : « خدا قاضى را قرين صلاح بدارد ، از او بپرس : اين ملك پيش از خلافت از آن او شده يا پس از آن ؟ » گويد : پس ، از او پرسيد كه اى امير مؤمنان چه مىگويى ؟ گفت : « پس از خلافت از آن من شده . » گفت : « پس به او تسليم كن . » گفت : « چنين كردم . » گويد : عباس بن محمد گفت : « به خدا اى امير مؤمنان ، اين مجلس را بيش از بيست هزار هزار دوست دارم . » مجاهد شاعر گويد : مهدى به تفريح برون شد ، عمر بن بزيع وابسته اش نيز با وى بود .