محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5061
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : در آن وقت كه نشسته بودم حسن بن زيد بيامد و پهلوى من نشست و رانش روى رانم بود . كسان بيامدند تا سراپرده را پر كردند ، ابن عياش منتوف در آن ميان بود . در اين حال بوديم كه صداى گريه شنيديم حسن گفت : « گمان دارى اين مرد مرده است ؟ » گفتم : « چنين گمان ندارم ، اما پندارم كه سنگين شده يا از خويش رفته است . » ناگهان ابو العنبر ، خادم سياه منصور ، كه قباى خويش را از پيش و پس دريده بود و خاك بر سر ريخته بود ، به نزد ما رسيد و بانگ زد : « واى امير مؤمنانم . » همهء كسانى كه در سراپرده بودند برخاستند و سوى خيمه گاه ابو جعفر سرازير شدند كه مىخواستند وارد شوند ، اما خادمان مانع شدند و به سينهء آنها زدند . ابن عياش منتوف گفت : « سبحان الله ، مگر هرگز مرگ خليفه را نديدهايد ؟ خدايتان رحمت كند ، بنشينيد . » كسان نشستند . قاسم برخاست و جامهء خويش را بدريد و خاك بر سر نهاد ، موسى همچنان نشسته بود ، وى كودكى نو سال بود . پس از آن ربيع در آمد ، كاغذى به دست وى بود كه پايين آن را به زمين انداخت و يك طرف آن را بگرفت و چنين خواند : « به نام خداى رحمان رحيم ، از عبد الله منصور امير مؤمنان به بازماندگانش از بنى هاشم و شيعيان وى از مردم خراسان و عامهء مسلمانان » گويد : آنگاه كاغذ را از دست خويش بينداخت و بگريست و كسان نيز بگريستند . آنگاه كاغذ را برگرفت و گفت : « مىتوانيد گريه كنيد ، اما اين فرمانى است كه امير مؤمنان داده و ناچار بايد براى شما بخوانيم ، خدايتان رحمت كند ، گوش فرا داريد » ، كسان خاموش شدند و او به خواندن باز رفت : « اما بعد ، ( 112 من اين نامه را وقتى مىنويسم كه زندهام ، در آخرين روز دنيا و اولين روز آخرت . به شما سلام مىگويم و از خدا مىخواهم كه پس از من شما را