محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5062
تاريخ الطبرى ( فارسي )
به فتنه نيندازد و فرقه ها نكند و به جان هم نيندازد ، اى بنى هاشم واى مردم خراسان . . . » گويد : پس از آن دربارهء مهدى سفارش كرده بود و بيعتى را كه با وى كرده بودند به يادشان آورده بود و ترغيبشان كرده بود كه دولت وى را به پا دارند و به پيمان وى وفا كنند تا آخر مكتوب . نوفلى گويد : اين چيزى بود كه ربيع ساخته بود ، آنگاه در چهرهء كسان نگريست و نزديك هاشميان رفت و دست حسن بن زيد را گرفت و گفت : « اى ابو محمد ، برخيز و بيعت كن . » گويد : حسن با وى برخاست ، ربيع او را به نزد موسى برد و پيش روى وى بنشانيد كه دست موسى را گرفت . آنگاه رو به كسان كرد و گفت : « اى مردمان ، امير مؤمنان منصور مرا تازيانه زد و ما لم را مصادره كرد ، مهدى با وى سخن كرد كه از من رضايت داد ، دربارهء پس دادن مالم با وى سخن كرد كه نپذيرفت ، مهدى به جاى آن از مال خويش داد و مضاعف داد و به جاى يك جامه دو جامه داد . هيچكس شايسته تر از من نيست كه با خاطر آسوده و دل راضى و نيكخواه با امير مؤمنان بيعت كند . » گويد : آنگاه با موسى براى مهدى بيعت كرد و دست به دست او زد . پس از آن ربيع به نزد محمد بن عنوان آمد و او را به سبب سنش مقدم داشت كه بيعت كرد . آنگاه ربيع بنزد من آمد و مرا برخيزانيد ، من سومى بودم . كسان نيز بيعت كردند و چون فراغت يافت وارد خيمه ها شد و اندكى بماند ، سپس پيش ما گروه هاشميان آمد و گفت « برخيزيد » كه همگى با وى برخاستيم . جمعى بسيار بوديم از مردم عراق و مردم مكه و مدينه كه در مراسم حج حضور داشته بودند . وارد شديم ، منصور بر تخت خويش بود در كفنها با چهرهء نمايان . وى را برداشتيم و به مكه برديم ، سه ميل راه ، گويى او را مىبينم كه نزديك پايهء تخت وى بودم و او را مىبرديم . باد وزيد و موى دو