محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5127
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « اى امير مؤمنان ، مگر چه كردهام ؟ » گفت : « مگر تو نبودى كه گفتى كه من براى تفريحگاه خودم پنجاه هزار هزار خرج كردهام ؟ » يعقوب گفت : « به خدا ، نه گوشهاى من اين را شنيد و نه فرشتگان كاتب آن را نوشتهاند . » و اين نخستين سبب رخداد وى بود . گويد : پدرم مىگفت : « يعقوب بن داود ، مهدى را در گفتگو از زنان و همخوابگى ، رسوا و بىباك مىدانست . يعقوب نيز در اين باب از خويش بسيار سخن مىكرد ، مهدى نيز چنين بود . و چنان بود كه شبانگاه با مهدى خلوت مىكردند و مىگفتند كه صبحگاهان به يعقوب مىتازد و چون صبح مىشد يعقوب كه خبر يافته بود به نزد وى مىرفت و چون مهدى در او مىنگريست لبخند مىزد و مىگفت : بماند به نزد تو خيرى هست ؟ » مىگفت : « بله » مىگفت : « جان من بنشين و با من بگوى . » مىگفت : « ديشب با كنيزم خلوت كردم و او گفت و من گفتم » و در اين باب حكايتى مىساخت و با مهدى مىگفت و به خوشدلى از هم جدا مىشدند و اين خبر به كسى كه از يعقوب سعايت كرده بود مىرسيد و از آن شگفتى مىكرد . » موصلى گويد : يعقوب بن داود دربارهء كارى كه مهدى در نظر گرفته بود گفت : « به خدا اين اسراف است . » مهدى گفت : « واى تو مگر اسراف از بزرگان نكو نيست ، واى تو اى يعقوب ، اگر اسراف نبود ، توانگران از تنگدستان شناخته نمىشدند . » يعقوب بن داود گويد : روزى مهدى از پى من فرستاد . به نزد وى در آمدم ، در جايى نشسته بود كه فرشى داشت با نقشى در كمال خوشى ، بر كنار بستانى مشجر كه سر درختان برابر صحن مجلس بود ، ( 158 درختان شفتالو و سيب همه مانند فرش مجلس