محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5128
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مهدى بود پر گل و شكوفه و چيزى نكوتر از آن نديده بودم . به نزد وى كنيزى بود كه نكوتر و خوش اندامتر و خوش تركيبتر از او نديده بودم ، او نيز لباسى همانند آن داشت و چيزى نكوتر از آن مجموع نديده بودم . گويد : مهدى به من گفت : « اى يعقوب ، اين مجلس ما را چگونه مىبينى ؟ » گفتم : « در نهايت خوبى ، خدا امير مؤمنان را از آن بهره ور كند و آن را به روى خوش كند . » گفت : « مجلس از آن تست ، هر چه را اينجا هست با اين كنيز ببر كه خوشى تو بدان كامل شود . » گويد : و من او را دعاى بايسته كردم . گويد : آنگاه گفت : « اى يعقوب مرا به تو حاجتى هست . » گويد : از جاى برجستم و ايستادم و گفتم : « اى امير مؤمنان اين از روى آزردگىاى است و من از خشم امير مؤمنان به خدا پناه مىبرم . » گفت : « نه ، ولى خوش دارم كه انجام اين حاجت را تعهد كنى . من اين را به سبب آنچه تو هم مىكنى نگفتم . بلكه از روى واقع گفتم و خوش دارم كه اين حاجت را تعهد كنى و انجام كنى . » گفتم : « فرمان از آن امير مؤمنان است و از من شنوايى است و اطاعت » گفت : « به خدا . » گفتم : « به خدا » و سه بار گفتم . گفت : « به سلامت سر من ؟ » گفتم : « به سلامت سر تو » گفت : « دست بر آن نه و بدان قسم ياد كن » گويد : دست بر سر وى نهادم و قسم ياد كردم كه هر چه بگويد عمل كنم و حاجت وى را انجام دهم .