محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5060
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بيمارى ابو جعفر شدت مىگرفت و فزون مىشد تا شبى كه در گذشته بود و ما نمىدانستيم . هنگام طلوع فجر نماز صبح را در مسجد الحرام بكردم ، آنگاه برنشستم . در دو جامهء خويش بودم و شمشيرى روى آن آويخته بودم و با محمد بن عون حارثى مىرفتم كه از نزديكان و سران بنى هاشم بود . در آن روز دو جامه گلى رنگ به تن داشت كه در آن محرم بود و شمشيرى روى آن آويخته بود . گويد : پيران بنى هاشم دوست داشتند كه در رنگ گلى احرام كنند به سبب حديث عمر بن خطاب و عبد الله بن جعفر و گفتار على بن ابى طالب در اين باب . گويد : وقتى به ابطح رسيديم عباس بن محمد و محمد بن سليمان با سوار و پياده به ما رسيدند كه وارد مكه مىشدند . به طرف آنها رفتيم و سلامشان گفتيم ، سپس برفتيم . محمد بن عون به من گفت : « وضع اين دو كس و ورودشان را به مكه چگونه مىبينى ؟ » گفتم : « چنين پندارم كه آن مرد مرده و خواستهاند كه مكه را استوار كنند . » و قضيه چنان بود . ( 111 گويد : در آن اثنا كه به راه مىرفتيم يكى ناشناس با دو جامهء كهنه نمايان شد . هنوز تاريك بود ، بيامد و ميان گردن اسبان ما وارد شد ، آنگاه رو به ما كرد و گفت : « به خدا آن مرد بمرد . » سپس از ما نهان شد . ما برفتيم تا به اردوگاه رسيديم و وارد سراپرده اى شديم كه هر روز آنجا مىنشستيم . موسى بن مهدى را ديديم كه بالاى مجلس به نزد ستون سراپرده بود ، قاسم بن منصور به يك طرف سراپرده بود ، در آن وقت كه منصور را در ذات عرق ديديم ، وقتى بر شتر خويش مىنشست قاسم مىآمد و پيش روى وى ، ميان منصور و سالار نگهبانان روان مىشد و كسان دستور مىيافتند كه رقعه ها را به دو دهند . گويد : وقتى قاسم را كنار سراپرده ها ديدم و موسى را بالاى آن ديدم بدانستم كه منصور در گذشته است .