محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5116

تاريخ الطبرى ( فارسي )

همه ايستادم ، گفت : « اى يحيى ، نزديك بيا . » نزديك رفتم ، آنگاه به من گفت : « بنشين » ، نشستم و جلوى وى زانو زدم ، گفت : « ابناى شيعهء خويش و اهل دولت خويش را به دقت نگريستم كه از آن جمله يكى را براى پسرم هارون برگزينم كه به دو ملحق كنم تا كار سپاه وى را عهده كند و دبيرى وى را انجام دهد و ترا به كار وى شايسته تر يافتم كه مربى وى بوده اى و از خواص وى ، ترا به دبيرى وى و كار سپاهش مىگمارم . گويد : براى اين ، سپاس وى گفتم و دستش را بوسه زدم . بگفت تا يكصد هزار درم به من دادند كه در كار سفر از آن كمك گيرم ، مرا نيز با آن سپاه براى كارى كه به منظور آن مىرفت روانه كردند . گويد : ربيع ، سليمان بن برمك را سوى مهدى فرستاد و گروهى را نيز با وى همراه كرد ، مهدى وى را حرمت كرد و تقرب داد و با فرستادگانى كه همراه وى بودند نكويى كرد ، آنگاه از اين سفر خويش بازگشتند . در اين سال ، سال سفر مهدى با پسرش هارون ، مهدى ، عبد الصمد بن على را از جزيره برداشت و زفر بن عاصم هلالى را به جاى وى گماشت . سخن از اينكه چرا مهدى عبد الصمد بن - على را از جزيره معزول كرد ؟ گويند : مهدى در اين سفر راه موصل گرفت ، عبد الصمد بن على عامل جزيره بود ، وقتى از موصل حركت كرد و به سرزمين جزيره رسيد عبد الصمد به پيشواز وى نرفت و لوازم ضيافت براى او مهيا نكرد و پلها را اصلاح نكرد و مهدى اين را در دل گرفت و چون او را بديد روى درهم كشيد و به دو اعتنا نكرد . عبد الصمد تحفه هايى براى او فرستاد كه نپسنديد و پس فرستاد و خشمش بر او بيفزود و بگفت تا وى را به ضيافت وادار كنند كه در اين كار بيهوده سرى كرد و دون همتى كرد و پيوسته نفرت وى را بيفزود تا وقتى كه مهدى به قلعهء ( 148 مسلمه رسيد و او را پيش خواند و در ميانشان گفتگويى رفت كه مهدى