محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5107

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و اگر دختران مهدى در كنار وى باشند ، نامناسب نيست . يا بگويند : دل به مخالفت سلطان دارد ، ابو عبيد الله را از اين چيزها آسيب نمىتوان زد ، جز اين كه اندك تمايلى به مسلك قدرى دارد اما از اين راه به دو دست نمىتوان يافت كه بگويند مورد بدگمانى است ولى همه اين چيزها در پسرش فراهم است . » گويد : پس ربيع او را گرفت و ميان دو چشمانش را بوسيد ، آنگاه به پسر ابو عبيد الله پرداخت . به خدا همچنان حيله مىكرد و كس پيش مهدى مىفرستاد و او را به يكى از حرم مهدى متهم مىداشت ، تا بدگمانى نسبت به محمد بن ابى عبيد الله در مهدى رسوخ يافت و بگفت تا او را بياوردند و ابو عبيد الله را برون كردند . به دو گفت : « اى محمد قرآن بخوان . » گويد : مىخواست بخواند اما قرآن نمىدانست . گفت : « اى معاويه مگر به من نگفته بودى كه پسرت همه قرآن را حفظ دارد ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان به تو گفتم ، اما سالهاست از من جدايى گرفته و در اين مدت جدايى قرآن را از ياد برده . » گفت : « برخيز و با ريختن خون وى به خدا تقرب جوى . » و او مىخواست برخيزد كه بيفتاد . عباس بن محمد گفت : « اى امير مؤمنان اگر راى تو باشد پير را معاف دارى . » گويد : مهدى چنان كرد ، آنگاه بگفت تا محمد را برون بردند و گردنش را بزدند . گويد : مهدى از ابو عبيد الله نيز بد گمان شد ، ربيع به دو گفت : « پسرش را كشته اى و سزاوار نيست كه با تو باشد يا به دو اعتماد كنى » و مهدى بيمناك شد و سرانجام وى چنان شد كه شد و ربيع به مقصود رسيد و انتقام گرفت و بيشتر . ابو عبد الله يعقوب بن داود گويد : مهدى يكى از اشعريان را تازيانه زد و