محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5106

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مىخواهد از او پرسش كند ، گفت : « مىمانم » ابو عبيد الله گفت : « فلانى برو در خانهء محمد پسر ابو عبيد الله جاى ماندنى آماده كن . » و چون ديد كه مىخواهد وى از خانه برون شود گفت : « در بندها را به روى من نمىبندند ، مىروم . » گويد : آنگاه برخاست و چون از خانه برون شديم [ 1 ] رو به من كرد و گفت : « پسركم ، تو احمقى . » گفتم : « احمقى من چيست ؟ » گفت : « به من مىگويى سزاوار بود كه نيامده بودى ، سزاوار بود وقتى آمدى و ما را بر در بداشت ، نمىماندى تا من نماز عشا بكنم ، باز مىگشتى و وارد نمىشدى . سزاوار بود وقتى وارد شدى و براى تو برنخاست بازگردى و پيش وى نمانى ، اما صواب جز همهء آنچه كردم نبود . ليكن به خدايى كه خدايى جز او نيست - و قسمهاى سخت ياد كرد - از حرمت خويش چشم مىپوشم و مالم را خرج مىكنم تا ابو عبيد الله را به زمين بزنم . » گويد : پس از آن به سختى مىكوشيد اما راهى براى آسيب زدن وى نمىيافت در انديشه بود تا قشيرى را كه ابو عبيد الله او را نيز بر در نگهداشته بود به ياد آورد و كس فرستاد كه بيامد ، ( 139 گفت : « مىدانم كه ابو عبيد الله با تو چه كرد ، با من نيز نهايت بدرفتارى كرد ، در كار وى به حيله كوشيدم ، اما راهى بر ضد او نيافتم ، آيا در كار وى حيله اى مىدانى ؟ » گفت : « ابو عبيد الله را از يكى از اين راهها كه مىگويم آسيب توان زد : بگويند مرديست كه صناعت خويش را نمىداند . اما ابو عبيد الله از همه كس ماهرتر است . يا بگويند : در كار دينش متهم است . اما ابو عبيد الله عفيفترين كسان است

--> [ 1 ] متن چنين است و پيداست كه چيزى از روايت افتاده است . در ابن اثير هست كه پسر به پدر اعتراض كرده و او به جواب اعتراضات پسر چنين گفته است .