محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5483
تاريخ الطبرى ( فارسي )
براى او به پا كردند ، سرداران و سران و بزرگان از او پيشواز كردند و با حرمت تمام و شايسته ترين ترتيب به خانهء خويش در آمد . گويد : و چون دل شب شد ، محمد كس فرستاد كه برنشيند و بنزد وى رود اما به فرستاده گفت : « به خدا نه نغمه گرم نه نديم ، نه دلقك ، نه كارى را از جانب وى عهده كردهام و نه مالى از او به دست من بوده ، در اين وقت مرا براى چه مىخواهد ، برو وقتى صبح شود پيش او مىآيم . ان شاء الله . » گويد : فرستاده برفت ، صبحگاهان حسين به در پل رفت و كسان به دور وى فراهم آمدند بگفت تا درى را كه از آن ، سوى قصر عبد الله بن على مىرفتند و نيز در بازار يحيى را ببستند و گفت : « اى گروه ، خلافت خداى با گردنفرازى قرين نمىشود و نعمتهاى ( 429 او با جبارى و تكبر همراه نمىشود . محمد مىخواهد دينهايتان را تباه كند و بيعتتان را بشكند و جمعتان را پراكنده كند و عزتتان را به ديگران انتقال دهد ، ديروز يار دزدان بود ، به خدا اگر دير بماند و كارش نيرو گيرد و بال آن به شما رسد و ضرر و زحمت آن در دولت و دعوتتان آشكار شود ، پيش از آنكه آثار شما را ببرد اثر وى را ببريد و پيش از آنكه عزت شما را ناچيز كند عزت وى را ناچيز كنيد . به خدا هر كس از شما وى را نصرت دهد منكوب شود و هر كس از شما به دفاع از او برخيزد كشته شود . خداى دربارهء كسى سستى نمىكند و تحقير پيمانها و شكستن قسمهاى خويش را نمىپذيرد . گويد : آنگاه بگفت تا از پل عبور كنند كه عبور كردند تا به كوچه باب خراسان رسيدند گروه حربيان و مردم حومهء مجاور در شام فراهم آمدند ، گروهى از سواران نيز از بدويان و غيره سوى حسين شتافتند و مدتى از روز را به سختى نبرد كردند . حسين به همه همراهان از سرداران و خواص خويش گفت پياده شوند كه پياده شدند و با شمشيرها و نيزه ها بدانها پرداختند و سرسختانه با آنها نبرد كردند و پسشان راندند تا از باب الخلد پراكنده شدند .