محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5484

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : پس حسين به روز يكشنبه يازده روز رفته از رجب سال صد و نود و ششم محمد را خلع كرد و روز بعد ، دوشنبه تا هنگام شب براى عبد الله مأمون بيعت گرفت به روز سه شنبه از پس نبردى كه ميان حسين و ياران محمد بود ، عباس بن موسى هاشمى به محمد تاخت و به نزد وى در آمد و از قصر الخلد برونش آورد و به قصر ابو جعفر برد و وى را در آنجا بداشت تا هنگام نماز نيمروز . پس از آن عباس بن موسى به ام جعفر تاخت و به دو گفت كه از قصر خويش به شهر ابو جعفر رود اما او مقاومت كرد . عباس بگفت تا كرسىاى بياوردند و بگفت تا ام جعفر بر آن بنشيند و او را با تازيانه بزد و با وى بدى كرد و سخنان درشت گفت كه بر آن بنشست ، آنگاه بگفت تا وى را با پسرش و فرزندانش به شهر بردند . گويد : صبحگاه روز بعد كسان از حسين بن على مقررى خواستند . مردم در هم افتادند ، محمد بن ابى خالد بر در شام ايستاد و گفت : « اى مردم به خدا نمىدانم به چه سبب حسين بن على بر ما امارت مىكند و اين كار را بىنظر ما عهده مىكند ! در صورتى كه نه سن وى از ما بيشتر است و نه حرمتش برتر و نه منزلتش والاتر ، ميان ما كس هست كه به زبونى رضا نمىدهد و به مكارى تن نمىدهد ، ( 430 من اول كسم از شما كه پيمان وى را مىشكند و عيب وى مىگويد و به عمل وى اعتراض مىكند ، هر كه راى وى همانند راى من است با من كناره گيرد . » گويد : اسد حربى برخاست و گفت : « اى گروه حربيان اين روزى است كه از پى آن روزهاست . شما خفته‌ايد و خوابتان دراز شده و عقب افتاده‌ايد و ديگران از شما پيشى گرفته‌اند . كسانى به سبب خلع و اسارت محمد شهره شدند ، شما به رهايى و آزادى وى شهره شويد . » گويد : پيرى كهنسال از مردم شايسته بر اسبى بيامد و به مردم بانگ زد : « خاموش شويد . » كه خاموش شدند . گفت : « اى مردم با محمد از آن رو مخالفت مىكنيد كه