محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5480

تاريخ الطبرى ( فارسي )

طمع آرند و هر روز چنين كنند . » گفت : « من كسى نيستم كه در آشوبى دخالت كنم يا در چنين كارى با شما انباز شوم . » گويد : ابنا آماده شدند و سوى دزدان رفتند كه غافلگير شدند ، شمشير در آنها نهادند و بسيار كس از آنها را بكشتند و آنها را در جاهايشان سر بريدند . دزدان نيز همديگر را بانگ زدند و بر اسبان خويش نشستند و سلاح برداشتند ، نبرد ميانشان در گرفت . گويد : اين خبر به عبد الملك بن صالح رسيد ، يكى را سوى آنها فرستاد و دستورشان داد كه دست بدارند و سلاح بگذارند كه او را با سنگ بزدند . آن روز را به سختى نبرد كردند و ابناء بسيار كس از دزدان را بكشتند . عبد الملك كه به سختى بيمار بود از كثرت كشتگان خبر يافت و دست به دست زد و گفت : « واى از اين زبونى كه عربان در خانه و جايگاه ولايت خويش ستم مىبينند . » گويد : كسانى از ابنا كه دست از شر بداشته بودند به خشم آمدند و كار بالا گرفت . حسين بن على ماهانى كار ابنا را به دست گرفت ، صبحگاهان دزدان در رقه فراهم آمدند . ابنا و مردم خراسان نيز در رافقه فراهم شدند . يكى از مردم حمص به سخن ايستاد و گفت : « اى مردم حمص ! فرار ، از محنت بهتر است و مرگ ، از ذلت . شما از ولايت خويش دور افتاده‌ايد و از اقليمهاى خويش برون شده‌ايد ، به اين اميد كه از پى قلت ، بسيار شويد و از پى ذلت عزت يابيد . بدانيد كه در شر افتاده‌ايد و به آستان مرگ رسيده‌ايد . مرگ در سبيل و كلاه سياهپوشان است ، حركت كنيد از آن پيش كه راه ببرد و رخداد بزرگ بيايد و فرصت از دست برود و كار مشكل شود ، عمل دور شود و اجل نزديك . » يكى از مردم كلب بر شتر خويش ايستاد و گفت : « آتش نبردى است كه افروزندهء آن « نوميد باد