محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5474
تاريخ الطبرى ( فارسي )
برد تا به صدر مجلس با خويشتن جاى داد ، آنگاه روى به عبد الله كرد و با وى از در شوخى و مزاح در آمد ، بر روى وى لبخند زد و شعرى خواند به اين مضمون : « وقتى ريسمان شما كهنه شد « ما بجز شما از خاندان شيبان « پدر و مادرى يافتيم . « كسانى كه وقتى ريگها را بشمارند « شمار آنها بيشتر است . « و نسبشان به ما ، از شما نزديكتر . » عبد الله گفت : « آنها چنينند و با آنها خلل را توان بست و دشمن را شكست و آسيب مردم عصيانگر را از اهل اطاعت دفع كرد . » گويد : آنگاه فضل روى به من كرد و گفت : « امير مؤمنان از تو سخن آورد و من ترا به حسن طاعت و كمال نيكخواهى و سختگيرى با عصيانگران و راى درست ستودم مىخواهد ترا بر آورد و بلند آوازه كند و به منزلتى برد كه هيچيك از مردم خاندان تو نرسيده باشد . » گويد : آنگاه به خادم خويش نگريست و گفت : « سراج ، اسبان مرا بگو . » طولى نكشيد كه اسبان را زين كردند كه روان شد ، من نيز با وى روان شدم تا به نزد محمد در آمديم كه در صحن خانهء خويش بود و عبايى سبز به تن داشت . به من دستور داد پيش روم چندان كه نزديك بود به او بچسبم . ( 422 آنگاه گفت : « آشفته خيالى و تعرض برادرزاده ات با من بسيار شد و مخالفت وى به درازا كشيد چندان كه مرا از او دور كرد و دلم از او بدگمان شد . بدرفتارى و تخلف از اطاعت را به جايى رسانيد كه دربارهء تأديب و بداشتن وى چنان كردم كه نمىخواستم كرد . ترا به نزد من به نيكى ستودهاند و به شايستگى منسوب داشتهاند . دوست دارم قدر ترا بيفزايم و منزلتت را بالا برم و بر مردم خاندانت تقدم دهم ، پيكار اين گروه سركش پيمان