محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5473
تاريخ الطبرى ( فارسي )
او را بدارند ، گفت : « آيا در خاندان اين ، كسى هست كه جاى وى را بگيرد كه من خوش ندارم آنها را كه سابقهء اطاعت و نيكخواهى دارند تباه كنم . » گفتند : « آرى ، احمد بن مزيد از آنهاست كه روش نيك دارد و در كار اطاعت ، نيت درست ، دلير و جنگاور است و در رهبرى سپاه و كار جنگ بصير . » گويد : پس محمد پيكى سوى او فرستاد و دستور داد كه پيش وى آيد . بكر بن احمد گويد : احمد ( 421 سوى دهكده اى به نام اسحاقيه رفت ، تنى چند از خاندان و غلامان و اطرافيانش با او بودند ، وقتى از نهرابان گذشت در دل شب صداى پيك را شنيد گفت : « اين شگفت آور است ، پيكى در اين وقت و در اينجا ، اين كارى شگفتىزاست . » گويد : چيزى نگذشت كه پيك ايستاد و ملاح را ندا داد كه : « حمد بن مزيد با تو است ؟ » گفت : « آرى » . پس پيك فرود آمد و نامهء محمد را به دو داد كه بخواند و گفت : « من به ملك خويش رسيدهام و از آن يك ميل فاصله دارم ، بگذار بدانجا روم و آنچه را مىخواهم دربارهء آن بگويم و صبحگاه با تو بيايم . » گفت : « نه ، امير مؤمنان به من دستور داده مهلتت ندهم و وانگذارم ، و در هر ساعت شب يا روز كه به تو رسيدم راهيت كنم . » گويد : احمد با وى برفت تا به كوفه رسيد و يك روز آنجا بماند و خويشتن را بياراست و لوازم سفر گرفت ، آنگاه سوى محمد رفت . از احمد آوردهاند كه گويد : وقتى وارد بغداد شدم از فضل بن ربيع آغاز كردم . با خويش گفتم وى را سلام گويم و از منزلت و حضور وى به نزد محمد كمك گيرم ، وقتى به من اجازه داد به نزد وى وارد شدم ، عبد الله بن حميد بن قحطبه به - نزد وى بود كه مىخواست وى را سوى طاهر بفرستد و او در طلب مال و مردان بسيار ، زياده روى مىكرد . چون مرا ديد خوش آمد گفت و دست مرا گرفت و بالا