محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5444

تاريخ الطبرى ( فارسي )

شد . گويد : به سبب فرستادن على دو سپاه براى مأمون فراهم آمد ، سپاهى كه به كمك آنها با وى نبرد مىكرد ، عامهء مردم خراسان نيز با وى مخالف بودند به سبب تأثير بدى كه در آنها داشت . اين راى مايهء خطر بود مگر به نزد كسانى كه على را چنان كه بود نمىشناختند و از رخدادها كه براى وى و سلف وى شده بود بىخبر بودند و كار وى و كشته شدنش چنان شد كه شد . عمرو بن حفص وابستهء محمد گويد : در دل شب به نزد محمد در آمدم من از خاصان وى بودم و آنجا كه هيچيك از غلامان و اطرافيانش به دو راه نمىيافت ، من به دو راه مىيافتم . ديدمش كه شمع پيش روى وى بود و همى انديشيد ، سلامش گفتم . پاسخ مرا نداد . بدانستم كه به تدبير يكى از كارهاى خويش است ، همچنان بالاى سرش ايستاده بودم ، تا بيشتر شب برفت ، آنگاه سر برداشت و گفت : « عبد الله بن خازم را پيش من آر . » گويد : به نزد عبد الله رفتم و وى را ببردم . محمد همچنان با وى به گفتگو بود تا شب برفت . گويد : شنيدم كه عبد الله مىگفت : « ترا به خدا اى امير مؤمنان نخستين خليفه اى مباش كه پيمان خويش را مىشكند و از قرار خويش تخلف مىكند و قسم خويش را سبك مىگيرد و نظر خليفهء پيشين را رد مىكند . » محمد گفت : « پدرت خوب ، خاموش باش ، راى و نظر عبد الملك از تو بهتر و كاملتر بود كه مىگفت : « دو نر در يك دسته شتر نگنجد . » عمرو بن حفص گويد : شنيدم كه محمد به فضل بن ربيع مىگفت : « واى تو اى فضل با وجود عبد الله و تعرض وى زندگى نيست ، ناچار بايد او را خلع كرد » « فضل او را در اين باب تأييد مىكرد و وعده ميداد كه عمل كند . محمد مىگفت : « پس كى ؟ وقتى بر خراسان و ولايتهاى مجاور آن تسلط يافت ؟ »