محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5400
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « نامه اى همراه دارى ؟ » گفت : « نه » گويد : پس هارون بگفت كه او را بكاويدند و چيزى از او به دست نياوردند . تهديد كرد كه او را تازيانه مىزند ، اما به چيزى اقرار نكرد . پس بگفت تا او را بداشتند و دربند كردند . وقتى شبى كه رشيد در اثناى آن مرد در رسيد ، فضل بن ربيع را گفت كه به زندان بكر بن معتمر رود و او را به اقرار وادارد ، اگر اقرار كرد كه خوب و گر نه گردنش را بزند . گويد : فضل پيش بكر رفت و او را به اقرار خواند ، اما به چيزى اقرار نكرد . آنگاه هارون از خويش برفت و زنان بانگ بر آوردند ، فضل از كشتن وى دست بداشت و پيش هارون رفت كه آنجا حضور داشته باشد . پس از آن هارون به خود آمد كه ناتوان بود و به احساس مرگ از بكر و غير وى مشغول بود . پس از آن چنان از خويش برفت كه پنداشتند درگذشته و بانگ برخاست . بكر بن معتمر رقعه اى از جانب خويش همراه عبد الله بن ابى نعيم براى فضل بن ربيع فرستاد ، از او خواسته بود كه دربارهء كارى شتاب نكنيد و خبر مىداد كه چيزها به نزد وى هست كه بايد بدانند . گويد : بكر به نزد حسين خادم بداشته بود وقتى هارون درگذشت هماندم فضل ابن ربيع بكر را پيش خواند و از او پرسيد كه به نزد وى چيست و او انكار كرد كه چيزى به نزد وى باشد و از اينكه هارون زنده باشد بر جان خويش بيمناك بود . وقتى از مرگ هارون اطمينان يافت فضل را به نزد خويش خواند و به دو خبر داد كه نامه هايى از امير مؤمنان به نزد او هست اما در اين حال كه او دربند و زندان است برون آوردن آن روا نيست . حسين خادم از رها كردن وى دريغ كرد تا وقتى كه فضل او را رها كرد ( 367 و نامه هايى را كه به نزد وى بود و در پايهء صندوقهاى پوشيده از پوست گاو بود به نزد آنها آورد و نامهء هر كدامشان را بداد از جمله نامه ها نامه اى