محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5325

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كرد و گفت : « از من راضى هستى ؟ » گفت : « آرى ، خداى از تو راضى باشد . » گويد : سه روز در ميان آنها تفرقه آورد و چون چيزى از آن باب پيش وى نيافت آنها را چنان كه بوده بودند فراهم آورد . گويد : و چنان بود كه از جانب رشيد پيامهاى سخت به آنها مىرسيد به سبب تهمتها كه دشمنانشان مىزدند و چون مسرور دست فضل را براى آنچه گفته بود بگرفت ، يحيى سخت مضطرب شد و آنچه را در دل داشت به زبان آورد و گفت : « به دو بگوى كه پسرت مانند وى كشته مىشود . » مسرور گويد : وقتى خشم رشيد آرام شد ، پرسيد چه گفت ؟ و من آن سخن را بر او تكرار كردم . گفت : « به خدا از گفتهء وى بيمناك شدم ، به خدا هر چه با من گفته ، آن را محقق يافته‌ام . » گويند : روزى رشيد به راه مىرفت و عبد الملك بن صالح در موكب وى بود يكى كه همراه عبد الملك بود بانگ زد : « اى امير مؤمنان قلمرو وى را سبك كن ، عنان وى را كوتاه كن . با وى سخت بگير و گر نه ناحيهء خويش را بر تو تباه مىكند . » راوى گويد : رشيد روى به عبد الملك كرد و گفت : « اى عبد الملك اين چه مىگويد ؟ » عبد الملك گفت : « خدا آن را خاموش نكند و همچنان مشتغل بدارد تا پيوسته از آن به رنج در باشند . » ( 307 گويند : وقتى رشيد به منبج گذشت كه جايگاه عبد الملك آنجا بود و به دو گفت :