محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5324
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و به نام خدا با محمد پيمان و قرار كرد كه اگر كشته شد و او زنده بود هرگز از مأمون اطاعت نكند ، اما پيش از محمد درگذشت و در يكى از خانه هاى حكومت به گور رفت و چون مأمون به آهنگ روم برون شد به يكى از پسران وى پيغام داد كه پدرت را از خانهء من جا به جا كن كه گور را شكافتند و استخوانهاى وى را ببردند . گويد : عبد الملك به محمد گفته بود : « اگر بيمناك شدى به نزد من آى ، به خدا ترا محافظت مىكنم . » گويند : يكى از روزها رشيد كس پيش يحيى بن خالد فرستاد كه عبد الملك بن - صالح آهنگ آن دارد كه قيام كند و در كار ملك با من به نزاع بر خيزد ، تو نيز اين را دانسته اى ، به من بگوى دربارهء او چه مىدانى اگر با من راست گفتى ترا به حالى كه بوده اى باز مىبرم . گفت : « به خدا اى امير مؤمنان ، دربارهء عبد الملك چيزى از اين باب نمىدانم ، اگر دانسته بودم ، پيش از تو به كار وى مىپرداختم ( 306 كه ملك تو ملك من بود و قدرت تو قدرت من ، و خير و شر آن به سود و زيان من بود . چگونه روا بود كه عبد الملك جز اين از من انتظار داشته باشد ، اگر با وى چنين مىكردم مگر بيشتر از آنچه با من كردى مىكرد ؟ پناه بر خدا كه چنين گمانى نسبت به من داشته باشى . وى مردى موقر بود كه خوش داشتم يكى چون او در ميان كسان تو باشد و چون سليقهء او را مىپسنديدم ولايتدارش كردم كه به سبب ادب و وقارش به دو تمايل داشتم . » گويد : و چون فرستاده با اين پيام بيامد ، وى را پس فرستاد و گفت : « اگر چيزى بر ضد او نگويى فضل پسرت را مىكشم . » گفت : « بر ما تسلط دارى ، هر چه مىخواهى بكن ، اما اگر چيزى از اين باب بوده گناه آن بر من است به چه سبب فضل به اين كار كشانيده شود ؟ » گويد : فرستاده به فضل گفت : « بر خيز كه ناچار بايد فرمان امير مؤمنان را دربارهء تو اجرا كنم . » فضل ترديد نياورد كه وى را ميكشد و با پدرش وداع