محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5323

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابن مالك كه در آن وقت سالار نگهبانان بود به نزد وى در آمد و گفت : « آيا اجازه هست كه سخن كنم . » گفت : « بگوى » گفت : « به خداى عظيم اى امير مؤمنان كه عبد الملك را بجز نيكخواه نشناخته‌ام ، براى چه او را به زندان كرده اى ؟ » گفت : « واى تو چيزها دربارهء او شنيدم كه مايهء هراسم شد و بيم دارم ميان اين دو پسرم ، يعنى امين و مأمون ، را به هم بزند ، اگر راى تو اين است كه وى را از زندان آزاد كنيم ، آزادش مىكنيم . » گفت : « اى امير مؤمنان ، اكنون كه او را به زندان كرده اى ، راى من آن نيست كه به اين زودى آزادش كنى . راى من اين است كه او را در زندان محترم بدارى كه شايسته كسى همانند تو باشد كه كسى چون او را بزندان مىكند . » گفت : « چنين مىكنم . » گويد : آنگاه رشيد ، فضل بن ربيع را پيش خواند و گفت : « در زندان بنزد عبد الملك ابن صالح برو و به دو بگوى : « ببين در زندان خويش به چه چيزها نياز دارى بگو تا براى تو آماده شود . » راوى حكايت وى را و آنچه را خواسته بود نقل كرده است . گويد : روزى رشيد ضمن سخن به عبد الملك بن صالح گفت : « تو پسر صالح نيستى . » گفت : « پس پسر كيستم ؟ » گفت : « مروان جعدى . » گفت : « مرا چه باك كه كدام از دو نر ، پدر من بوده باشد . » گويد : پس رشيد او را به نزد فضل بن ربيع بداشت و همچنان به زندان بود تا رشيد در گذشت و محمد او را آزاد كرد و ولايتدار شام كرد كه در رقه اقامت گرفت