محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5314

تاريخ الطبرى ( فارسي )

وقت مغرب كه بازگشت و چون مىخواست به درون رود وى را ببر گرفت و گفت : « اگر نمىخواستم امشب با زنان بنشينم از تو جدا نمىشدم ، تو نيز در منزلت بمان و بنوش و طرب كن ، تا به حالتى همانند من باشى . » گفت : « نه به خدا بدين رغبت ندارم مگر با تو . » گفت : « به جان من بايد بنوشى . » گويد : پس ، از نزد رشيد سوى منزل خويش رفت ، فرستادگان رشيد پيوسته با نقل و بخور و سبزه بنزد وى مىرسيدند تا شب برفت ، آنگاه مسرور را بنزد جعفر فرستاد كه به نزد وى بداشته شد ، و دستور كشتنش را داد . فضل و محمد و موسى را نيز بداشت . سلام ابرش را به در يحيى بن خالد گماشت اما متعرض محمد بن خالد و هيچيك از فرزندان و كسان وى نشد . سلام ابرش گويد : در آن هنگام چون به نزد يحيى در آمدم پرده ها را برداشته بودند و اثاث را جمع كرده بودند ، به من گفت : « اى ابو سلمه رستاخيز چنين به پا مىشود . » سلام گويد : وقتى به نزد رشيد رفتم اين را با وى بگفتم كه در انديشه فرو رفت . ايوب بن هارون گويد : با يحيى همراه بودم ، وقتى در انبار فرود آمدند ، به نزد وى رفتم . در آن شب كه آخر كار وى بود به نزد وى بودم . در كشتى به نزد امير مؤمنان رفته بود ، از در مخصوص وارد شده بود و با وى دربارهء حوائج كسان و ديگر چيزها از اصلاح مرزها و غزاى دريا سخن كرده بود ، پس از آن برون آمد و به كسان گفت : « امير مؤمنان ، دربارهء انجام حوائج شما دستورى داده . » و كس پيش ( 300 ابو صالح ، يحيى بن - عبد الرحمان ، فرستاد و دستور اجراى آن را داد ، آنگاه پيوسته دربارهء ابو مسلم و فرستادن معاذ بن مسلم سخن مىكرد تا پس از مغرب وارد منزل خويش شد و به وقت سحر خبر كشته شدن جعفر و زوال برمكيان به ما رسيد .