محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5313
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ابن خالد ، تا وقتى كه دستور من بيايد . » گويد : در آن وقت هنوز بر ضد برمكيان كارى نكرده بود . سندى گويد : با شتاب برفتم تا به مدينة السلام رسيدم و ياران خويش را فراهم آوردم و آنچه را دستور داده بود بكردم . گويد : طولى نكشيد كه هرثمة بن اعين بيامد كه جعفر بن يحيى همراه وى بود بر استرى بى پالان كه گردنش زده بود ، نامهء امير مؤمنان را ديدم كه به من دستور مىداد وى را دو نيمه كنم و بر سر پل بياويزم . گويد : آنچه را دستورم داده بود بكردم . محمد بن اسحاق گويد : جعفر همچنان آويخته بود تا وقتى كه رشيد مىخواست سوى خراسان رود ، من برفتم و او را مىنگريستم . وقتى به جانب شرقى بر در خزيمة ابن خازم رسيد ، وليد بن جشم جانفروش را از زندان خواست و احمد بن جنيد ختلى را كه جلاد وى بود خواست كه گردن وليد را بزد آنگاه به سندى نگريست و گفت : « مىبايد اين - يعنى جعفر - سوخته شود . » گويد : و چون برفت سندى خار و هيزمى فراهم آورد و او را بسوخت . ( 299 محمد بن اسحاق گويد : وقتى رشيد جعفر بن يحيى را بكشت به يحيى بن خالد گفتند : « امير مؤمنان ، پسرت جعفر را كشت . » گفت : « پسرش به همين وضع كشته مىشود . » گويد : به دو گفتند : « خانه هايت ويران شد . » گفت : « خانه هاشان به همين وضع ويران مىشود . » بشار ترك گويد : روزى كه جعفر در پايان آن كشته شد رشيد در عمر بود و به شكار رفت ، آن روز جمعه بود ، جعفر بن يحيى نيز همراه وى بود ، با جعفر تنها بود بدون وليعهدان ، با وى مىرفت ، دست به شانه وى نهاده بود ، پيش از آن به دست خويش مشك به او زده بود و همچنان با وى بود و از او جدا نشد تا به