محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5312
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و به همين سبب او را كشت . وى يكى از ياران برمكيان بوده بود . سندى بن شاهك گويد : روزى نشسته بودم كه خادمى بر اسب بريد بيامد و نامهء كوچكى را به من داد كه گشودم ، نامهء رشيد بود به خط خودش كه چنين بود : « به نام خداى رحمان رحيم ، اى سندى ، وقتى در اين نامهء من نگريستى ، اگر نشسته اى برخيز و اگر ايستاده اى منشين ، تا بنزد من آيى . » سندى گويد : مركبان خويش را خواستم و روان شدم . رشيد در عمر بود . عباس بن فضل بن ربيع به من مىگفت : « رشيد در كشتى بر فرات نشسته بود و انتظار ترا مىبرد ، غبارى برخاست ، به من گفت : اى عباس ، بايد اين سندى باشد و يارانش . گفتم : اى امير مؤمنان ، ( 298 گويا خود او باشد . » ميگفت : « پس از آن تو نمودار شدى . » سندى گويد : از مركب خويش فرود آمدم و توقف كردم . رشيد كس به نزد من فرستاد كه پيش وى رفتم و لختى پيش روى او ايستادم . به خادمانى كه به نزد وى بودند گفت : « برويد » كه برفتند و بجز عباس بن فضل و من كس نماند . لختى درنگ كرد آنگاه به عباس گفت : « برو و بگو تخته هايى را كه بر كشتى هست بردارند . » و او چنان كرد . آنگاه رشيد به من گفت : « نزديك من آى » كه نزديك وى رفتم ، گفت : « مىدانى براى چه ترا خواستهام ؟ » گفتم : « نه ، اى امير مؤمنان . » گفت : « ترا براى كارى خواستهام كه اگر دكمهء پيراهنم آن را بداند در فراتش مىافكنم ، اى سندى مطمئنترين سرداران من كيانند ؟ » گفتم : « مسرور بزرگ . » گفت : « راست گفتى . هميندم روان شو و در رفتن شتاب كن تا به مدينة السلام برسى و ياران معتمد و كسان خويش را فراهم آر و بگوى تا با ياران خويش آماده باشند ، وقتى مردم بياسودند سوى خانه هاى برمكيان برو و به هر يك از درهاشان يكى از ياران خويش را برگمار و بگو نگذارد كسى در آيد يا به درون رود ، بجز در محمد