محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5301

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ادريس بن بدر گويد : هنگامى كه رشيد با يحيى به گفتگو بود يكى به دو نزديك شد و گفت : « اى امير مؤمنان اندرزى دارم ، مرا بنزد خويش بخوان . » رشيد به هرثمه گفت : « اين مرد را پيش خويش ببر و دربارهء اين اندرزش از او بپرس . » گويد : هرثمه از او بپرسيد اما نخواست به او بگويد و گفت : « از جمله رازهاى خليفه است . » هرثمه سخن وى را به رشيد خبر داد كه گفت : « با وى بگو از در نرود تا فراغت يابم . » گويد : و چون هنگام گرماى روز رسيد و كسانى كه به نزد رشيد بودند برفتند و آن مرد را پيش خواند كه گفت : « به خلوت باشم . » هارون به پسران خويش گفت : « اى جوانان برويد . » ( 290 آنها برخاستند ، اما خاقان و حسين بالاى سر وى بماندند . مرد بدانها نگريست . رشيد به آنها گفت : « از من دور شويد » و چنان كردند . آنگاه هارون رو به وى كرد و گفت : « آنچه مىخواهى بگوى . » گفت : « به شرط آنكه مرا امان دهى . » گفت : « متعهدم كه ايمنت بدارم و با تو نيكى كنم . » گفت : « در حلوان بودم . در يكى از كاروانسراهاى آن ، يحيى بن عبد الله را ديدم با جبهء پشمين خشن و عباى پشمين سبز خشن . جمعى با وى بودند كه وقتى فرود مىآمد ، فرود مىآمدند و وقتى حركت مىكرد حركت نمىكردند . اما از او بر كنار بودند و ناظران را به اين پندار وامىداشتند كه وى را مىشناسند اما از ياران وى بودند ، هر كدامشان مكتوبى با خويش داشت كه وقتى متعرض وى مىشدند به وسيلهء آن ايمنى مىيافت . » گفت : « مگر يحيى بن عبد الله را مىشناسى ؟ » گفت : « از روزگار پيش او را مىشناخته‌ام ، به همين جهت ديروز او را نيك