محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5300
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : جعفر بر او رقت آورد و گفت : « در بلاد خداى به هر كجا خواهى برو . » گفت : « كجا روم كه ايمن نيستم كه از پس اندك مدتى مرا به نزد تو يا غير تو پس آرند . » گويد : پس جعفر كس با يحيى فرستاد كه او را به اما نگاهش رسانيد . اين خبر به وسيلهء خبر گيرى از خدمهء خاص جعفر به فضل بن ربيع رسيد كه در اين كار نظر كرد و آن را درست يافت و به نزد وى محقق شد . پيش رشيد رفت و به دو خبر داد . رشيد چنان وانمود كه به خبر وى اهميت نمىدهد و گفت : « ترا با اين چه كار ؟ بى مادر ، شايد اين به فرمان من بود . » گويد : فضل شكسته شد . پس از آن جعفر بيامد و رشيد غذا خواست كه بخوردند ، رشيد لقمه به دهان وى مىنهاد و با وى سخن مىكرد و آخرين سخنى كه در ميانشان رفت اين بود كه گفت : « يحيى بن عبد الله چه شد ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان ، همچنان به حال خويش در زندان تنگ است و بند آهنين . » گفت : « جان من ؟ » گويد : اما جعفر خاموش ماند كه مردى دقيق و درست انديشه بود و در خاطرش افتاد كه رشيد چيزى از كار وى را مىداند و گفت : « آقاى من ، نه به جان تو ، وى را آزاد كردم و بدانستم كه مهم نيست و ناخوشايندى از او سر نمىزند . » گفت : « خوب كردى ، همين را مىخواستم . » گويد : و چون جعفر برفت به دنبال وى نگريست تا وقتى كه نزديك بود از ديد وى برون شود و گفت : « خدايم به شمشير دشمن و به سبب عمل ضلالت بكشد اگر ترا نكشم . » و كارش چنان شد كه شد .