محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5299

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « نه اى امير مؤمنان ، اما آنچه در دل داشتم برفت . » گويد : پس هارون بگفت تا يكصد هزار درم به او بدهند كه بياوردند . گفت : « اى محمد مرا دوست دارى ؟ » گفت : « اكنون آرى ، كه نعمتم دادى و نيكى كردى . » گفت : « خداى از آنكه با تو ستم كرده بود انتقام گرفت و حق ترا از كسى كه مرا بر ضد تو برانگيخته بود بگرفت . » گويد : كسان دربارهء برمكيان سخن كردند و بسيار گفتند و اين نخستين مرحلهء تغيير وضع آنها بود . محمد بن فضل وابستهء سليمان بن ابى جعفر گويد : از پس اين حادثه يحيى بن خالد به نزد رشيد آمد و غلامان براى وى برخاستند . رشيد به مسرور خادم گفت : « به غلامان بگو وقتى يحيى به اين خانه مىآيد براى وى برنخيزند . » گويد : پس خالد بيامد و كس براى وى برنخاست و رنگ وى بگشت . گويد : پس از آن وقتى غلامان و حاجبان وى را مىديدند روى از او مىگردانيدند . گويد : بسا مىشد كه جرعه اى آب مىخواست كه نمىدادند و اگر مىدادند پس از آن بود كه بارها طلب مىكرد . ( 289 ابو محمد يزيدى كه چنان كه گويند از همه كسان از اخبار قوم مطلعتر بود گويد : هر كه گويد كه رشيد جعفر بن يحيى را جز به سبب يحيى بن عبد الله بن حسن كشت باورش مدار ، زيرا رشيد ، يحيى را به جعفر سپرد كه او را بداشت سپس يكى از شبها وى را پيش خواند و دربارهء چيزى از كارش پرسيد كه يحيى جواب داد تا آنجا كه گفت : « دربارهء من از خدا بترس و چنان مباش كه فردا محمد صلى الله عليه و سلم دشمن تو باشد ، به خدا حادثه اى نياورده‌ام و حادثه انگيزى را پناه نداده‌ام . »