محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5211
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بر اسبى ، نيزه اى به دست داشت و به هر كه مىرسيد ضربتى به دو ميزد . به من گفت . « اى پسر زن بدكاره ! » گويد ، كسى را ديدم كه گويى مجسمه اى بود . در شام ديده بودمش رانهايش مانند رانهاى شتر بود ، دستم را به دستهء شمشير بردم يكى به من گفت : « واى تو ، امير مؤمنان است » و من اسبم را به حركت در آوردم ، يك اسب تندرو بود كه فضل - بن ربيع به من داده بود ، آن را به چهار هزار درم خريده بود ، وارد خانهء محمد بن قاسم سالار كشيكبانان شدم ، بر در بايستاد ، نيزه به دست داشت و گفت : « اى پسر زن بدكاره برون آى » اما من برون نشدم و او برفت و گذشت . گويد : به فضل گفتم : « امير مؤمنان را ديدم و قصه چنان و چنان بود . » گفت : « به بغداد برو و چون براى نماز جمعه آمدم مرا ببين . » گويد : ديگر به عيساباد نرفتم تا وقتى كه هادى در گذشت . حسين بن معاذ كه همشير موسى هادى بوده بود گويد : وقتى با موسى به خلوت بودم در دل خويش مهابتى از او نمىيافتم كه با من گشاده روى بود ، گاه مىشد كه با من كشتى مىگرفت و بى هراس با وى كشتى مىگرفتم و به زمينش مىزدم . اما وقتى جامهء خلافت مىپوشيد و در مجلس امر و نهى مىنشست ( 219 و بالاى سرش مىايستادم به خدا از لرزش و هراسيدن از او خوددارى نمىتوانستم كرد . عمر بن مهران گويد : « مرتبت خاص » بنزد مهدى از آن ابراهيم بن سلم بود . پسرى از آن ابراهيم در گذشت به نام سلم ، موسى هادى به تسليت وى رفت ، بر خرى سرخموى بود ، آينده اى را منع نمىكردند و سلام گويى را از او باز نمىداشتند تا در رواق ابراهيم فرود آمد و به دو گفت : « اى ابراهيم وقتى دشمن و فتنه بود ، خرسند بودى و چون درود و رحمت شد غمگين شدى ! » گفت : « اى امير مؤمنان هر يك از اجزاى من كه غمين بود از تسليت پر شد . » گويد : وقتى ابراهيم در گذشت از پى وى « مرتبت خاص » از آن سعيد بن سلم شد .