محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5210
تاريخ الطبرى ( فارسي )
به نزد مردمان رسوا كردى ، اين مردى شايسته بود ، مردم مىگويند : يعقوب بن داود او را كشت » . گويد : و چون شدت تأثر وى را بديد گفت : « اى امير مؤمنان زنده است و نمرده . » گفت : « خداى را ستايش بر اين . » محمد گويد : هادى از پى ربيع پسرش فضل را به حاجبى خويش گماشته بود و به دو گفته بود : « كسان را از من باز مدار كه اين ، بركت را از من زايل مىكند و چيزى با من مگوى كه چون كنجكاوى كنم نادرست باشد كه اين موجب سقوط شاهى مىشود و رعيت را زيان مىزند . » ( 218 موسى بن عبد الله گويد : يكى را پيش موسى هادى بردند و بنا كرد وى را به گناهانش سركوفت مىزد و تهديد مىكرد . گويد : آن مرد گفت : « اى امير مؤمنان ، عذرجويى من از اين گناهان كه به سبب آن به من سركوفت مىزنى رد سخن تو است و اقرار گناه را بر من مسجل مىكند ولى به تو مىگويم : « اگر از عقوبت كردن اميد رحمتى دارى « در پاداش عفو بىرغبت مباش [ 1 ] » گويد : پس بگفت : تا او را رها كنند . عمر بن شبه گويد : سعيد بن سلم به نزد موسى هادى بود ، هيئت فرستادگان روم به نزد وى در آمد ، سعيد بن سلم كلاهى به سر داشت با آنكه جوان بود سرش طاس بود ، موسى به دو گفت : « كلاهت را بردار تا با طاسى سرت پير نمايى كنى . » حسن بن عبد الخالق گويد : به عيسىآباد رفتم به قصد ديدار فضل بن ربيع . موسى امير مؤمنان را ديدم كه خليفه بود اما او را نمىشناختم ، در لباسى نازك بود
--> [ 1 ] در متن به نظم است .