محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5206

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : موسى گفت : « اى غلام ، سالار نگهبانان را پس آر » و چون او را بياورد گفت : « متعرض اين مرد مشو . » ابو موسى ، هارون بن محمد ، به نقل از على بن صالح گويد كه وى يك روز به هنگام نوجوانى بالاى سر هادى ايستاده بود . مهدى سه روز تمام به مظالم ننشسته بود حرانى به نزد وى آمد و گفت : « اى امير مؤمنان عامه اين رفتار ترا نمىپسندد كه سه روز است در مظالم ننگريسته اى . » على بن صالح گويد : به من نگريست و گفت : « مردمان را اجازهء ورود بده جقلى را بيار نه نقرى را . » گويد : شتابان از پيش وى برون شدم ، آنگاه بماندم و نمىدانستم چه گفته بود ، گفتم : پيش امير مؤمنان روم كه گويد : « حاجب منى و سخنم را نمىفهمى ؟ چيزى به خاطرم رسيد ، يك بدوى را كه جزو هيئت آمده بود پيش خواندم و از جقلى و نقرى پرسش كردم . » گفت : « جقلى يعنى عامه و نقرى يعنى خاصه . » گويد : پس بگفتم تا پرده ها را بالا بردند و درها را گشودند و كسان تا به آخر در آمدند و او همچنان تا شب در مظالم مىنگريست ، و چون مجلس به سر رسيد پيش روى وى رفتم ، گفت : « على ، گويى مىخواهى چيزى بگويى ؟ » گفتم آرى ، اى امير مؤمنان ، سخنى با من گفتى كه پيش از امروز نشنيده بودم و بيم داشتم از تو بپرسم و بگويى : حاجب منى و سخنم را نمىفهمى ؟ يك بدوى را كه به نزد ما بود پيش خواندم و آن سخن را براى من توضيح كرد ، اى امير مؤمنان از جانب من او را عوض بده . گفت : « خوب ، يك صد هزار درم براى او ببر . » گفتم : « اى امير مؤمنان ! يك بدوى خشن است ده هزار درم او را بس است . » گفت : « اى على ، واى تو ، من مىبخشم و تو بخل مىكنى ؟ »