محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5207

تاريخ الطبرى ( فارسي )

على بن صالح گويد : روزى هادى بر نشست و قصد داشت از مادر خويش خيزران كه بيمار بود عيادت كند ، عمر بن بزيع به او رسيد و گفت : « ( 216 « اى امير مؤمنان مىخواهى كارى را به تو بنمايم كه سودمندتر از اين باشد ؟ » گفت : « اى عمر ، آن چيست ؟ » گفت : « مظالم كه از سه روز پيش در آن ننگريسته اى . » گويد : به راهبران اشاره كرد كه رو سوى دار المظالم كنند . آنگاه يكى از خادمان خويش را پيش خيزران فرستاد و از نرفتن خويش عذر خواست و گفت : « به دو بگوى عمر بن بزيع چيزى از حق خدا را به ياد ما آورد كه بر ما واجبتر از حق تو بود كه سوى آن رفتيم و ان شاء الله فردا پيش تو مىآييم . » عبد الله بن مالك گويد : من عهده دار نگهبانان مهدى بودم ، چنان بود كه مهدى كس از پى نديمان و نغمه گران هادى مىفرستاد و به من دستور مىداد آنها را تازيانه بزنم ، هادى از من مىخواست با آنها مدارا كنم و رنجشان ندهم ، اما بدان اعتنا نمىكردم و دستورى را كه مهدى داده بود به كار مىبستم . گويد : وقتى هادى به خلافت رسيد ، اطمينان يافتم كه تلف مىشوم . روزى از پى من فرستاد ، كفن پوشيده و حنوط زده پيش وى رفتم ، بر كرسىاى نشسته بود ، شمشير و سفره چرمين پيش روى او بود . سلام گفتم . گفت : « خداى بر آن ديگر سلام نگويد ، يادت هست آن روز كه دربارهء حرانى پيغام دادم كه امير مؤمنان دربارهء تازيانه زدن و محبوس كردن وى دستور داده بود ، اما نپذيرفتى و دربارهء فلان و فلان ( و بنا كرد نديمان خويش را بر شمرد ) و به گفته و دستور من اعتنا نكردى ؟ » گفتم : « آرى اى امير مؤمنان ، اجازه مىدهى حجت خويش را بگويم ؟ » گفت : « آرى . » گفتم : « اى امير مؤمنان به خدا قسمت مىدهم ، اگر مرا به كارى كه پدرت