محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5205
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد سعيد بن سلم ميگفت : « ما بين خانه ها و بستانهاى گرگان راه مىپيموديم . » سعيد گويد : هادى در يكى از بستانها صداى مردى را شنيد كه آواز مىخواند به سالار نگهبانان خويش گفت : « هميندم اين مرد را پيش من آر . » گويد : گفتم : « اى امير مؤمنان چه شبيه است حكايت اين خيانتكار با حكايت سليمان بن عبد الملك . » گفت : « چگونه ؟ » گويد : گفتم : « سليمان بن عبد الملك در نزهتگاهى بود و حرمش همراه وى بود ، از بستانى ديگر صداى مردى را شنيد كه آواز مىخواند ، سالار نگهبانان خويش را خواست و گفت : « صاحب اين صدا را پيش من آر . » گويد : و چون پيش روى سليمان رسيد به دو گفت : « براى چه پهلوى من كه حرمم نيز با من است آواز مىخوانى ! مگر ندانسته اى كه ماديان وقتى صداى نر را بشنود بدان مايل شود ؟ اى غلام خواجه اش كن » گويد : پس آن مرد را خواجه كردند . گويد : و چون سال بعد شد ، سليمان به همان نزهتگاه بازگشت و همان جا نشست كه سال پيش نشسته بود و آن مرد را و رفتارى را كه نسبت به وى كرده بود ، به ياد آورد . ( 215 به سالار نگهبانان خويش گفت : « مردى را كه خواجه اش كرديم پيش من آر » ، او را حاضر كرد و چون پيش روى سليمان رسيد ، گفت : « يا به فروش كه بپردازيم يا ببخش كه پاداش دهيم . » گويد : به خدا او را به عنوان خلافت بخواند ، بلكه به دو گفت : « اى سليمان ، خدا را ، خدا را ، نسل مرا بريدى و آب روى [ 1 ] مرا بردى و از لذتم محرومم كردى آنگاه مىگويى : يا به فروش كه بپردازيم يا ببخش كه پاداش دهيم ! نه به خدا تا وقتى كه در پيشگاه خداى بايستم »
--> [ 1 ] كلمه متن : ماء وجهى