محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5202

تاريخ الطبرى ( فارسي )

وقتى بيماريش سنگين شد ، كسانى كه با جعفر پسر وى بيعت كرده بودند فراهم آمدند و گفتند : « اگر كار به دست يحيى افتد ما را بكشد و باقى نگذارد . » و راى دادند كه يكيشان به دستور امير مؤمنان پيش يحيى رود و گردنش را بزند ، سپس گفتند : « اگر امير مؤمنان از بيمارى خويش بهى يابد عذر ما به نزد وى چه خواهد بود ؟ » و دست بداشتند . گويد : آنگاه خيزران كس پيش يحيى فرستاد و خبر داد كه اين مرد رفتنى است و دستور داد كه براى كارهاى بايسته آماده شود ، و چنان بود كه خيزران تا وقتى در گذشت بر كار رشيد و تدبير خلافت تسلط داشت . گويد : يحيى بن خالد بگفت تا دبيران را حاضر كردند و در منزل فضل بن يحيى فراهم آوردند و همان شب از جانب رشيد به عاملان نامه ها نوشتند با خبر وفات هادى و اينكه رشيد كارى را كه داشته‌اند به آنها مىسپارد ، و چون هادى بمرد با پيكها فرستادند . فضل بن سعيد به نقل از پدرش گويد : خيزران سوگند يا كرده بود كه با موسى هادى سخن نكند و از نزديك وى برفت و چون مرگ هادى در رسيد و فرستاده بيامد و اين را به دو خبر داد گفت : « با وى چكار دارم ؟ » خالصه گفت : « اى بانو ، پيش پسر خويش برو كه اينكه وقت عتاب گويد و خشم نمايى نيست . » گفت : « آبى بياريد كه براى نماز وضو كنم . » سپس گفت : « ما هميشه سخن مىكرديم كه در اين شب خليفه اى مىميرد ، خليفه اى پا مىگيرد و خليفه اى تولد مىيابد . » گويد : موسى بمرد و هارون به خلافت رسيد و مامون تولد يافت . فضل بن سعيد گويد : اين حديث را با عبد الله بن عبيد الله بگفتم ، او نيز نظير آن را كه پدرم گفته بود بگفت .