محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5197
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : و چنان بود كه هادى مىخواسته بود يحيى را نديم خويش كند اما اشتغال وى به كار هارون مانع بود و آن كس را نديم خويش كرده بود يحيى در باره آن كس با وى سخن كرد كه امانش داد و انگشترى از ياقوت سرخ را كه به دست داشت به دو داد و گفت : « امان وى است . » گويد : يحيى برفت و آن كس را بجست و به نزد هادى آورد كه خرسند شد . ( 209 گويد : كسان متعدد به من گفتهاند : كسى كه هادى او را مىجست ابراهيم موصلى بود . صالح بن سليمان گويد : روزى هادى به ربيع گفت : « بايد يحيى بن خالد پس از همه كسان به نزد من در آيد . » گويد : ربيع كس از پى يحيى فرستاد و براى پذيرفتن وى آماده شد . گويد : روز بعد كه هادى بنشست اجازه ورود داد تا هيچكس نماند ، آنگاه يحيى به نزد وى در آمد ، عبد الصمد بن على و عباس بن محمد با بيشتر مردم خاندان و سردارانش پيش وى بودند . هادى همچنان وى را نزديك خواند تا پيش روى خويش نشانيد و گفت : « من با تو ستم مىكردم و قدر ترا نمىدانستم مرا بحل كن . » گويد : كسان از حرمتى كه با وى مىكرد شگفتى كردند ، يحيى دست او را ببوسيد . هادى به دو گفت : اى يحيى كيست كه در باره تو مىگويد : « اگر بخيل دست به دست يحيى زند « جانش براى عطيه دادن آماده شود . » گفت : « اى امير مؤمنان ، اين دست تو است نه دست بنده ات . » گويد : وقتى هادى در باره خلع رشيد با يحيى سخن كرد به دو گفت : « اى امير مؤمنان اگر مردمان را به شكستن پيمان وادارى به قسمهايشان بى اعتنا شوند ،