محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5192

تاريخ الطبرى ( فارسي )

خيزران بود كه دستورشان داده بود او را بكشند ، به عللى كه بعضى از آن را ياد مىكنيم . سخن از خبر علتى كه خيزران به موجب آن به كنيزان خود دستور داده بود موسى هادى را بكشند يحيى بن حسن گويد : وقتى هادى به خلافت رسيد از مادر خويش دورى كرد و مخالف وى شد . يك روز خالصه پيش هادى رفت و گفت : « مادرت از تو جامه مىخواهد . » هادى بگفت تا يك خزينه پر از جامه به دو دهند . گويد : در منزل خيزران در آغاز هيجده هزار جامه ا . جامه هاى مزين يافتند . گويد : و چنان بود كه خيزران در آغاز خلافت موسى ، كارهاى وى را آشفته مىكرد و با وى چنان مىكرد كه پيش از آن با پدرش مىكرده بود و در كار امر و نهى استبداد مىكرد . گويد : هادى به دو پيام داد كه از پناه قناعت به زشتى ابتذال مرو كه دخالت در امور شاهى ، در خور زنان نيست ، به نماز و تسبيح گفتن و عبادت كردن خويش بپرداز و از پس اين ، حق تو است كه در باره بايسته هايت اطاعت كنند . گويد : و چنان بود كه خيزران در ايام خلافت موسى در باره تقاضاهاى كسان با وى سخن مىكرد و موسى هر چه را كه او مىخواست مىپذيرفت . گويد : چنين بود تا چهار ماه از خلافت هادى گذشت و كسان به دور خزران ريختند و اميد در او بستند و صبحگاهان گروهها به در خانه وى مىشدند . گويد : روزى خيزران در باره كارى كه هادى راهى براى پذيرفتن آن نمىدانست سخن كرد و هادى بهانه اى آورد ، ( 206 خيزران گفت : « ناچار بايد تقاضاى مرا بپذيرى . » گفت : « نمىپذيرم . »