محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5182

تاريخ الطبرى ( فارسي )

موسى بن عيسى گويد : با شش اسير بازگشتم . هادى گفت : « هى ! اسير مرا مىكشى ؟ » گفتم : « اى امير مؤمنان در اين باب انديشيدم ، گفتم : عايشه و زينب پيش مادر امير مؤمنان مىروند و به نزد وى گريه مىكنند و با وى سخن مىكنند و در باره ابو الزفت با امير مؤمنان سخن مىكنند كه او را رها مىكند . » گفت : « اسيران را بيار . » گفتم : « به قيد طلاق و عتق با آنها پيمان و قرار كرده‌ام . » گفت : « پيش منشان بيار . » آنگاه بگفت تا دو تا را كشتند ، سومى ناشناس بود . گفتم : « اى امير مؤمنان ، اين ، خاندان ابو طالب را بهتر از همه كس مىشناسد اگر نگاهش بدارى هر كه را بخواهى ترا به دو رهنمون شود . » گفت : « بله ، به خدا اى امير مؤمنان اميدوارم كه بقاى من براى امير مؤمنان سودمند باشد . » گويد : هادى دمى خاموش ماند سپس گفت : « به خدا پس از آنكه به دست من افتاده اى رها شدنت سخت است » اما همچنان با وى سخن گفت تا دستور داد او را پس ببرند و بگفت تا مطلوب وى را برايش بنويسند ، ديگرى را بخشيد ، سپس بگفت تا عذافر - صراف و على بن سابق پشيزى ( فلاس ) كوفى را بكشند و بياويزند كه آنها را بر در پل بياويختند . اينان در فخ اسير شده بودند . گويد : هادى به مبارك ترك خشم آورد و بگفت تا اموال وى را بگيرند و جزو تيمارگران اسبان كنند ، بر موسى بن عيسى نيز خشم آورد از آن رو كه حسن بن محمد را كشته بود و بگفت تا اموال وى را بگيرند . عبد الله بن عبد الرحمان بن عيسى گويد : در ايام خلافت هادى ، ادريس بن عبد الله طالبى كه از نبرد فخ جان برده بود و به مصر افتاد ، بريد مصر با واضح ، وابسته صالح پسر امير مؤمنان بود كه رافضىاى خبيث بود و ادريس را همراه بريد