محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5176

تاريخ الطبرى ( فارسي )

! گفت : « به خدا نمىخوابم تا در خانه او را با شمشير بزنم . » گويد : حسين گفت : « با اين كار رابطه اى را كه ميان ما و يارانمان هست مىشكنيم . » گفت : « كاريست شده و ناچار بايد بشود . » گويد : چنان كه گفته‌اند وعده كرده بودند كه به وقت حج در منى يا در مكه قيام كنند ، جمعى از مردم كوفه از شيعيان آنها كه با حسين بيعت كرده بودند در خانه اى مخفى بودند ، پيش آنها رفتند و از آغاز شب ، همه شب را در اين كار به سر كردند و آخر شب قيام كردند . يحيى بن عبد الله بيامد و در خانه مروان را بزد و چون عمرى را آنجا نيافت ، سوى منزل او رفت كه در خانه عبد الله بن عمر بود كه آنجا نيز وى را نيافت كه نهان شده بود . پس بيامدند تا مسجد را تصرف كردند و چون اذان نماز صبح گفته شد ( 194 حسين كه عمامه اى سپيد داشت بر منبر نشست . مردم سوى مسجد مىآمدند و چون آنها را مىديدند باز مىگشتند و نماز نمىكردند . و چون نماز صبح را بكرد ، مردم سوى وى آمدن آغاز كردند و با وى بيعت مىكردند . بر كتاب خدا و سنت پيمبر ، صلى الله عليه و سلم ، و براى شخص مورد رضايت از خاندان محمد . گويد : خالد بربر كه آن وقت متصدى خالصجات مدينه بود و سالار دويست سپاهى مقيم مدينه بود با كسانى كه همراه وى بودند بيامد ، عمرى نيز بيامد با وزير ابن اسحاق و محمد بن واقد شروى و بسيار كس با آنها بودند كه حسين بن جعفر بن حسين ابن حسين نيز كه بر خرى نشسته بود از آن جمله بود . خالد بربر وارد عرصه شد دو زره به تن داشت و شمشير به دست ، گرزى به كمر آويخته بود و شمشيرش برهنه بود به حسين بانگ مىزد : « من كسكاسم ، خدايم بكشد اگر ترا نكشم » سپس به آنها حمله برد تا نزديكشان رسيد ، يحيى و ادريس پسران عبد الله بن حسن به طرف وى رفتند ، يحيى ضربتى روى بينى خود وى زد كه آن را بريد و بينيش را نيز بريد و چشمانش از خون