محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5166

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كه مىرفت . بانوقه پيش روى مهدى ، ميان وى و سالار نگهبانان بود ، قبايى سياه به تن داشت و چون پسران شمشيرى آويخته بود . و هم محمد گويد : مهدى به بصره آمد و از كوچه قريش گذشت كه خانه ما آنجا بود . ولايتداران از آنجا نمىگذشتند ، اگر ولايتدار مىآمد آمدن وى را شوم مىدانستند ، كمتر ولايتدارى از آن مىگذشت كه در ولايتدارى خويش دير بماند و زود معزول مىشد ، هيچ خليفه اى بجز مهدى از كوچه قريش نگذشته بود ، از كوچه عبد الرحمان بن سمره مىگذشتند كه پهلوى آن بود . گويد : مهدى را ديدم كه مىرفت و عبد الله بن مالك سالار نگهبانان وى پيش رويش مىرفت و نيم نيزه به دست داشت . دختر مهدى ، بانوقه نيز جلو او ، ميان وى و سالار نگهبانان مىرفت بازى جوانان : قبايى سياه به تن داشت با كمربندى و چاچىاى . شمشير آويخته بود . پستانهايش را مىديدم كه قبا را بلند كرده بود كه برجسته بود . گويد : بانوقه سبزه بود و نكوقامت و شيرين حركات و چون بمرد ، و اين به بغداد بود ، مهدى چنان بناليد كه مانند آن شنيده نشده بود ، براى مردمان نشست كه به دو تسليت مىگفتند . گفته بود كه هيچكس را از او باز ندارند . كسان تسليت بسيار گفتند و در بليغ گويى كوشيدند . ميان جمع از اهل علم و ادب كسان بودند كه اين گفته ها را نقد مىكردند و اتفاق كردند كه تسليتى مختصرتر و بليغتر از تسليت شبيب بن شيبه نشنيده بودند كه گفت : « اى امير مؤمنان خدا براى وى از تو بهتر و ثواب خدا براى تو از او بهتر . از خدا مىخواهم كه غمگينت ندارد و مفتون نكند . » عبد الرحمان گويد : بانوقه دختر مهدى در گذشت . شبيب بن شيبه به نزد وى در آمد و گفت : « اى امير مؤمنان خدايت بر اين مصيبت پاداش دهد و از پى آن صبر بيارد ، خداى آزمون ترا با خشم نيالايد و نعمت از تو نگيرد كه ثواب خدا براى تو از وى بهتر ، و رحمت خداى براى وى از تو بهتر . آنچه را از پيش نمىتوان