محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4707
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ابو الخصيب بود گفت : « سوى ابو مسلم رو ، و كس نداند ، به او بگو مرزوق مىگويد : اگر مىخواهى امير مؤمنان را به خلوت ببينى ، شتاب كن . » گويد : ابو مسلم برخاست و بر نشست ، عيسى بود گفت : « در كار ورود شتاب ميار تا من بيايم و با هم وارد شويم ، اما عيسى به سبب وضو كردن تأخير كرد ، ابو مسلم برفت و وارد شد و پيش از آنكه عيسى برسد كشته شد ، و چون عيسى بيامد او را در گليمى پيچيده بودند . گفت : « ابو مسلم كجاست ؟ » گفت : « در اين گليم پيچيده است . » گفت : « انا لله . » گفت : « خاموش كه فقط امروز قدرت و كار تو كمال يافت . » آنگاه بگفت تا او را در دجله افكندند . ابو حفص گويد : امير مؤمنان ، عثمان بن نهيك و چهار كس از كشيكبانان را پيش خواند و گفت : « وقتى يكى از دستانم را به دست ديگر زدم ، دشمن خدا را بزنيد . » گويد : پس ابو مسلم بنزد وى در آمد كه به دو گفت : « دو شمشير كه جزو اثاث عبد الله بن على به دست آوردى چه شد ؟ » گفت : « اينك يكى از آن همراه من است . » گفت : « به من بنماى . » گويد : پس او شمشير را از نيام در آورد و به دو داد ، ابو جعفر آن را بجنبانيد و زير تشك خويش نهاد ، سپس رو به دو كرد و ملامت كنان گفت : « نامه اى كه به ابو العباس نوشتى و او را از موات منع كردى چه بود ؟ مىخواستى ما را دين بياموزى ؟ » گفت : « پنداشتم گرفتن آن روا نيست ، اما او به من نوشت و چون نامهء وى به نزد من