محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4708
تاريخ الطبرى ( فارسي )
آمد بدانستم كه امير مؤمنان و خاندانش معدن علمند . » گفت : « چرا در راه از من پيشى گرفتى ؟ » گفت : « نخواستم بر سر آب فراهم آييم و مايهء زيان كسان شود ، پيش افتادم كه كسان را گشايش باشد . » گفت : « چرا وقتى خبر مرگ ابو العباس به تو رسيد به كسى كه به تو گفت پيش من بازگردى گفتى : برويم و در كار خويش بينديشيم . و برفتى ، نه بجاى ماندى تا به تو برسيم و نه پيش من بازگشتى . » گفت : « مانع من همان بود كه گفتم ، مىخواستم تا كسان را گشايش باشد ، گفتم سوى كوفه مىرويم كه سر مخالفت وى ندارم . » گفت : « و كنيز عبد الله بن على كه مىخواستى او را بگيرى ! » گفت : « نه ، بيم داشتم تباه شود و او را در خيمه اى جاى دادم و يكى را بر او گماشتم كه محافظتش كند . » گفت : « خودسرى و سوى خراسان رفتنت چه بود ؟ » گفت : « بيم داشتم خاطرت از من آزرده باشد ، گفتم سوى خراسان مىروم و عذر خويش را مىنويسم و تا آن وقت آزردگى خاطرت از ميان رفت است . » گفت : « به خدا هرگز چنين روزى نديدهام ، به خدا خشم مرا افزودى . » و دست به هم زد كه سوى وى آمدند و عثمان و يارانش ضربت زدند تا او را بكشتند . يزيد بن اسيد گويد : امير مؤمنان مىگفت : « عبد الرحمان را ملامت كردم و گفتم « آن مال كه در حران فراهم آوردى چه بود ؟ » گفت : « خرج كردم و به سپاه دادم كه نيرو گيرند و به سامان آيند . » گفتم : « خود سرانه سوى خراسان رفتنت ؟ »