محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4706

تاريخ الطبرى ( فارسي )

واج و يارانش برون شدند و به دو ضربت زدند كه بيفتاد ، وقتى او را مىزدند گفت : « بخشش . » گفتم : « اى پسر زن بوگندو و بخشش ، آن هم وقتى كه شمشيرها در تو به كار افتاده . » سپس گفتم : « بكشيدش ، بكشيدش . » ابو حفص ازدى گويد : همراه ابو مسلم بودم ، ابو اسحاق با نامه هايى از بنى - هاشم از پيش ابو جعفر به نزد وى آمد و گفت : « قوم را به خلاف آن ديدم كه پنداشته اى ، همگيشان براى تو حقوقى همانند خليفه قائلند و منتى را كه خداى به وسيلهء تو بر آنها نهاده مىشناسند . » گويد : ابو مسلم سوى مداين روان شد و ابو نصر را با بنهء خويش به جاى گذاشت و گفت : « بمان تا نامهء من پيش تو آيد . » ابو نصر گفت : « ميان من و خودت نشانه اى بنه كه نامهء ترا از روى آن بشناسم . » گفت : « اگر نامهء من با يك نيمه انگشتر مهر خورده بود ، من آن را نوشته‌ام و اگر با همه انگشتر مهر خورده بود من آن را ننوشته‌ام و مهر نزده‌ام . » گويد : و چون نزديك مداين رسيد ، يكى از سردارانش به پيشواز وى آمد و به دو سلام گفت و گفت : « حرف مرا گوش گير و باز گرد كه اگر ترا ببيند مىكشدت . » گفت : « نزديك اين قوم رسيده‌ام و خوش ندارم كه باز گردم . » گويد : پس با سه هزار كس به مداين رسيد كه سپاه را در حلوان نهاده بود ، به نزد ابو جعفر رفت كه به دو گفت : آن روز برود . صبحگاهان به آهنگ وى برون شد . ابو الخصيب پيش روى وى رفت و گفت : « امير مؤمنان مشغول است ، لختى صبر كن تا خلوت شود و در آيى . » گويد : ابو مسلم به خانه عيسى بن موسى رفت كه با وى دوستى داشت ، عيسى براى وى غذا خواست . امير مؤمنان به ربيع كه در آن وقت يكى از خادمان