محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4699
تاريخ الطبرى ( فارسي )
داد و گفت : « كسان از روى حسد و نادرستى از امير مؤمنان چيزها به تو مىرساند كه نگفته و راى وى به خلاف آنست كه مىخواهند نعمت را دگرگون كنند و از ميان ببرند ، سوابق خويش را تباه مكن . » و هم با وى گفت : « اى ابو مسلم ، تو پيوسته امين خاندان محمد بوده اى و مردم ترا به اين ، مىشناسند پاداشى كه خدا به نزد خويش براى تو ذخيره نهاده بزرگتر از اين است كه در دنيا دارى ، پاداش خويش را نابود مكن ، شيطان ترا گمراه نكند . » ابو مسلم گفت : « كى با من بدينسان سخن مىكرده اى ؟ » گفت : « تو ما را به اين ، و اطاعت خاندان پيمبر صلى الله عليه و سلم و فرزندان عباس خواندى و دستورمان دادى كه هر كه مخالف آن باشد با وى نبرد كنيم ، ما را از سرزمينهاى پراكنده و اقوام مختلف دعوت كردى كه خدايمان بر اطاعت آنها فراهم آورد و به سبب محبتشان ميان دلهامان الفت آورد و به سبب نصرتشان عزتمان داد . هيچكس از آنها را نديده بوديم ، مگر به كمك آنچه خداى در دلمان افكنده بود ، تا با بصيرت محكم و اطاعت خالصانه در ولايتشان به نزد آنها آمديم . مگر اكنون كه به نهايت آرزو و كمال مطلوبمان رسيدهايم مىخواهيم كارمان را تباه كنى و جمعان را به تفرقه دهى ؟ تو به ما مىگفتى : هر كه با شما مخالفت كند او را بكشيد ، اگر من نيز مخالفتتان كردم ، مرا بكشيد . » گويد : ابو مسلم رو به ابو نصر كرد و گفت : « اى مالك مىشنوى اين با من چه مىگويد ؟ اى مالك اين سخنان از آن وى نيست . » ابو مالك گفت : « به سخن او گوش مدار و از اين رفتار وى بيم ميار ، به دينم قسم راست گفتى اين سخن از آن وى نيست و آنچه به دنبال اين هست سختتر از اينست ، از پى كار خويش برو و باز مگرد كه به خدا اگر بنزد وى روى بىگمان ترا مىكشد ، چيزى از تو در خاطرش افتاده كه هرگز از تو ايمن نشود . »