محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4700
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « بر خيزيد . » كه برخاستند و كس به طلب نيزك فرستاد و گفت : « اى نيزك ، به خدا در از قدى عاقلتر از تو نديدهام ، رأى تو چيست ؟ » اين نامه ها آمده و قوم چنان سخن كردهاند كه مىدانى . » گفت : « راى من اين نيست كه سوى وى روى ، چنان رأى دارم كه سوى رى روى و آنجا بمانى و ما بين رى و خراسان از آن تو شود كه آنها سپاهيان تواند و هيچ - كس با تو مخالفت نمى كند ، اگر با تو راست بود با وى راست باشى ، و اگر نخواست ميان سپاه خويش باشى و خراسان پشت سر تو باشد و در كار خويش بينديشى . » گويد : پس ابو مسلم ابو حميد را پيش خواند و گفت : « پيش يار خويش بازگرد ، راى من آن نيست كه پيش وى آيم . » گفت : « در كار مخالفت وى مصمم شده اى ؟ » گفت : « آرى . » گفت : « مكن . » گفت : « نمى خواهم او را ببينم . » گويد : و چون ابو حميد را از بازگشت خويش نوميد كرد ، آنچه را ابو جعفر دستور داده بود با وى بگفت كه در مدت خاموش ماند ، آنگاه گفت : « برخيز . » و اين سخن او را شكسته بود و بيمناك كرده بود . گويد : و چنان بود كه وقتى ابو جعفر از ابو مسلم بدگمان شده بود به ابو داود كه در خراسان جانشين ابو مسلم بود نوشته بود كه تا وقتى بباشى امارت خراسان از آن تست . ابو داود به ابو مسلم نوشت : « ما براى نافرمانى خليفگان خدا و مردم خاندان پيمبرش صلى الله عليه و سلم قيام نكردهايم ، با امام خويش مخالفت مكن و بى اجازهء او بر مگرد . » گويد : در همين وقت نامهء ابو داود پيش وى رسيد و ترس و غمش بيفزود و