محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4695
تاريخ الطبرى ( فارسي )
نهاده بود . وقتى يكى از محوطه بيرون مىشد وى را مىكاويدند . گويد : روزى ياران من از محوطه برون شدند و من به جاى ماندم امير به آنها گفته بود : « ابو حفص چه شد ؟ » گفته بودند : « در محوطه است . » گويد : پس بيامد و از در نگاه كرد ، من متوجه او شدم ، پاپوشهايم را در آوردم و او مىنگريست ، آن را تكانيدم ، زير جامه و آستينهايم را نيز تكانيدم ، آنگاه پاپوشهايم را به پا كردم و او مىنگريست ، پس از آن برفت و در مجلس خويش نشست . من نيز بيرون شدم . به من گفت : « چرا آنجا مانده بودى ؟ » گفتم : « خير بود . » پس با من خلوت كرد . گفت : « ديدم چه كردى ، چرا چنان كردى ؟ » گفتم : « در محوطه مرواريد ريخته و درهمها ريخته و ما روى آن مىگرديم ، بيم داشتم چيزى از آن در پاپوشهايم يا جورابهايم رفته باشد ، از اين رو پاپوشها و جورابهايم را در آوردم . » گويد : اين را پسنديد و گفت : « برو . » گويد : چنان شد كه من جزو محافظان وارد محوطه مىشدم و از درهمها و جامه هاى نرم بر مىگرفتم و بعضى را در پاپوشهايم مىنهادم و بعضى را به شكمم مىبستم . وقتى يارانم برون مىشدند آنها را مىكاويدند ، اما مرا نمى كاويدند تا مالى فراهم آوردم ، اما به مرواريدها دست نمى زدم . على گويد : وقتى عبد الله بن على هزيمت شد ، ابو جعفر ، ابو الخصيب را بنزد ابو مسلم فرستاد كه اموالى را كه گرفته بود بنويسد ، ابو مسلم به ابو الخصيب ناروا گفت و مىخواست او را بكشد ، در بارهء وى با ابو مسلم سخن كردند و گفتند : « وى فرستاده است . » كه آزادش كرد و او پيش ابو جعفر بازگشت .