محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4616
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مىخواست بخوابد ، به سبب حضور كنيز فرزنددار خويش به يكسو مىرفت . براى كارى كه دربارهء آن اتفاق كرده بوديم پيش وى رفتيم و او را بانگ زديم ، برخاست كه بيايد . كنيز فرزند دارش در او آويخت و گفت : « هرگز در چنين وقتى برون نمىشدى ، براى چه مىروى ؟ » گويد : ابراهيم با وى سخن گونه گون گفت ، اما نپذيرفت تا وقتى كه خبر را با وى بگفت . كنيز گفت : « ترا به خدا قسم او را مكش كه خاندان خويش را به شئامت مىكشى ، اگر او را بكشى مروان هيچكس از خاندان عباس را در حميمه زنده نميگذارد ، » و از او جدا نشد تا سوگند ياد كرد كه چنين نكند . آنگاه سوى ما آمد و خبر را با ما بگفت كه گفتيم : « تو بهتر دانى . » عبد الحميد بن يحيى ، دبير مروان گويد : به مروان بن محمد گفتم : « از من بدگمانى ؟ » گفت : « نه . » گفتم : « چنان مىبينم كه كار وى بر تو غلبه مىيابد به او زن بده و از او زن بگير ، اگر غلبه يافت ميان خويشتن و او پيوند نسبى بسته اى كه با وجود آن آشفته نمىشوى و اگر با او بر آمدى ، خويشاوندى وى ترا خوار نميكند . » گفت : « واى تو اگر مىدانستم اين كار به دو مىرسد سوى او مىشتافتم ، اما اين كار از آن وى نيست . » گويند : وقتى ابراهيم بن محمد را گرفتند كه پيش مروان ببرند و كسان خاندانش به بدرقهء او رفتند از مرگ خويش خبرشان داد و دستورشان داد كه با برادرش ابو العباس ، عبد الله بن محمد ، سوى كوفه روند و شنوا و مطيع وى باشند . وصيت خويش را با ابو العباس كرد و وى را جانشين خويش كرد . راوى گويد : پس ابو العباس با كسانى از مردم خاندانش كه با وى بودند و