محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4655
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كس از جمله حجاج بن ارطاة و اسحاق بن فضل هاشمى سوى ابو مسلم فرستاد و چون ابو جعفر پيش ابو مسلم رسيد عبيد الله بن حسين لنگ با وى همراهى مىكرد و سليمان ابن كثير نيز با او بود . سليمان بن كثير به لنگ گفت : « اى كس ، ما پيوسته اميد داشتيم كه كار شما سامان گيرد ، اگر مايل بوديد ما را براى هر چه خواستيد دعوت كنند . » گويد : عبد الله پنداشت كه وى مأمور ابو مسلم است و از اين بيم كرد ، ابو مسلم از همراهى سليمان بن كثير با ابو جعفر خبر يافت ، عبيد الله نيز پيش ابو مسلم رفت و آنچه را سليمان گفته بود با وى بگفت كه مىپنداشت اگر چنين نكند او را به غافلگيرى مىكشد ، پس او را كشت . گويد : آنگاه ابو مسلم سليمان بن كثير را پيش خواند و گفت : « سخن امام را به ياد دارى كه به من گفته : از هر كه بدگمان شدى او را بكش ؟ » گفت : « آرى . » گفت : « من از تو بد گمان شدهام . » گفت : « ترا به خدا قسم مىدهم . » گفت : « مرا قسم مده كه خيانت امام را به دل دارى . » پس بگفت تا گردن او را زدند . بجز او هيچيك از كسانى كه ابو مسلم گردنشان را زده بود علنى نبود . گويد : ابو جعفر از پيش ابو مسلم بازگشت و به ابو العباس گفت : « اگر ابو مسلم را وا گذارى و او را نكشى خليفه نخواهى بود و كارت اعتبار ندارد . » گفت : « چرا ؟ » گفت : « به خدا هر چه بخواهد مىكند . » ابو العباس گفت : « خاموش باش و اين را نهان بدار . »