محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5043

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سويد غلام جعفر گويد : جعفر مرا پيش خواند و گفت : « و اى تو امير مؤمنان در بارهء كشتن مردى عفيف و ديندار و مسلمان بىجرم و خيانت چه خواهد گفت ؟ » گويد : گفتم : « امير مؤمنان است و هر چه بخواهد مىكند و او بهتر مىداند كه چه كند ؟ » گفت : « اى كه . . . له مادرت را مكيده اى ، من چون خواص با تو سخن مىكنم و تو چون عوام به من پاسخ مىگويى پايش را بگيريد و در دجله اش بيندازيد . » گويد : مرا گرفتند . گفتم : « با تو سخن دارم . » گفت : « ولش كنيد . » گفتم : « در بارهء فضيل از پدرت باز خواست مىكنند ؟ كى باز خواست خواهند كرد ؟ او كه عموى خود عبد الله بن على را كشته ، عبد الله بن حسن و جز او كسانى از فرزندان پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم را به ستم كشته و از مردم دنيا چندان كشته كه به شمار نيايد . پيش از آنكه در بارهء فضيل از او باز خواست كنند موشى است كه خايهء فرعون را مىكشد . » گويد : پس بخنديد و گفت : « رهايش كنيد به لعنت خدا . » محمد بن عائذ وابستهء عثمان بن عفان گويد : حفص اموى شاعر كه او را حفص پسر ابو جمعه مىگفتند وابسته عباد بن زياد بود . منصور او را در مجلسهاى خويش ادب آموز مهدى كرده بود وى در ايام بنى اميه ستايش ايشان مىكرده بود ، در ايام مهدى نيز مىكرد و منصور او را از اين منع نكرد ، در ايام ولايتعهدى همچنان با مهدى بود و پيش از آنكه به خلافت رسد در گذشت . گويند : حفص اموى به نزد منصور وارد شد و با وى سخن كرد . منصور خبر وى را جست و گفت : « تو كيستى ؟ »