محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5042

تاريخ الطبرى ( فارسي )

خواجه كرد و برده شدم و پيش يكى از بنى اميه افتادم ، آنگاه پيش تو رسيدم . » گفت : « تو غلام خوبى هستى ولى نبايد يك بدوى وارد قصر من شود و خادم حرم من باشد . برون شو خدايت به سلامت دارد و هر كجا مىخواهى برو . » احمد بن ابراهيم كه از مصاحبان بود گويد : منصور يكى از مردم كوفه را به نام فضيل پسر عمران به پسر خويش جعفر پيوست و دبير وى كرد و كارهاى جعفر را به دو سپرد كه نسبت به وى چنان بود كه ابو عبد الله نسبت به مهدى . گويد : و چنان بود كه ابو جعفر مىخواست براى جعفر از پى مهدى بيعت بگيرد . ام عبيد الله پرستار جعفر به فضيل بن عمران پرداخت و در بارهء وى پيش منصور سعايت كرد و به اشاره به دو گفت كه با جعفر زشتى مىكند [ 1 ] . گويد : منصور ريان غلام خويش و هارون بن غزوان غلام عثمان بن نهيك را سوى فضل فرستاد كه با جعفر در حديثهء موصل بود و گفت : « وقتى فضل را ديديد هر كجا بود او را بكشيد . » و مكتوبى سر گشاده براى آنها نوشت به جعفر نيز نوشت و دستورى را كه به آنها داده بود به وى خبر داد و گفت : « نامه را به جعفر مدهيد تا از كشتن فضيل فراغت يابيد . » گويد : آن دو و برفتند تا به نزد جعفر رسيدند و بر در وى به انتظار اجازه نشستند فضيل برون شد و بر آنها گذشت كه او را بگرفتند و نامهء منصور را برون آوردند كه كسى متعرض آنها نشد و همانجا گردن وى را زدند . جعفر ندانست تا وقتى كه از كشتن او فارغ شدند . گويد : فضيل مردى عفيف و ديندار بود . به منصور گفتند : « فضيل از تهمتى كه به دو زده‌اند برى بود ، در كار وى شتاب آوردى . » و او يكى را فرستاد و ده هزار درهم براى وى معين كرد به شرط آنكه پيش از كشته شدن فضيل به دو رسد ، اما فرستاده وقتى رسيد كه هنوز خونش خشك نشده بود .

--> [ 1 ] عبارت متن يعبث به