محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5041
تاريخ الطبرى ( فارسي )
نكرد . غلامى از آن عبد الصمد بن على گويد : شنيدم كه عبد الصمد مىگفت : « منصور به مردم خاندان خويش سفارش مىكرد كه سر و وضع نكو داشته باشند و نعمت را نمايان كنند و زينت و بوى خوش به كار برند و اگر يكى از آنها را مىديد كه چنين نكرده يا كمتر كرده مىگفت : فلانى ، رونق بوى خوش را بر ريش تو نمىبينم اما در ريش فلانى مىبينم كه مىدرخشد . » و بدينسان ترغيبشان مىكرد كه بوى خوش بيشتر به كار برند كه ظاهرشان را بيارايند و به نزد رعيت ، خونش جلوه كنند و به نزد آنها آرايش گيرند اما اگر زينتى آشكار بر يكىشان مىديد به دو سخنان گزنده مىگفت . احمد بن خالد گويد : منصور از مالك بن ادهم در بارهء حكايت عجلان بن سهيل برادر حوثره بسيار پرسش مىكرد . گويد : با عجلان نشسته بوديم كه هشام بن عبد الملك بر ما گذر كرد . يكى از قوم ما گفت : « يك چشم مىگذرد . » گفت : « مقصودت كيست ؟ » گفت : « هشام » گفت : « نام زشت به امير مؤمنان مىدهى ، به خدا اگر به سبب خويشاوندى تو نبود گردنت را مىزدم . » منصور گفت : « به خدا زندگى كردن و مردن با چنين كسى سودمند است . » ابراهيم بن عيسى گويد : منصور خادمى داشت زرد چهره نزديك به تيره رنگ كه ماهر بود و عيبى نداشت . روزى منصور به دو گفت : « نژادت چيست ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان عربم . » گفت : « از كدام قوم عربى ؟ » گفت : « از قوم خولانم ، از يمن اسير شدم ، يكى از دشمنان ما مرا گرفت و