محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4652

تاريخ الطبرى ( فارسي )

سخن از رفتن ابو جعفر به نزد ابو مسلم در بارهء كشتن ابو سلمه و كار وى و ابو مسلم در اين باب پيش از اين ، كار ابو سلمه را با رفتار وى در بارهء ابو العباس و هاشميان همراه وى ، وقتى كه به كوفه آمده بودند و به سبب آن از وى بدگمان شدند ، ياد كرده‌ام . يزيد بن اسيد گويد : ابو جعفر مىگفت : « وقتى ابو العباس ، امير مؤمنان ، غلبه يافت ، شبى به صحبت بوديم و از رفتار ابو سلمه سخن آورديم ، يكى از ما گفت : « شما چه مىدانيد شايد آنچه ابو سلمه كرد با نظر ابو مسلم بود . » و هيچكس از ما سخنى نگفت . گويد : امير مؤمنان ، ابو العباس گفت : « اگر اين با نظر ابو مسلم بوده ما هدف بليه اى هستيم مگر خدا آن را از ما بگرداند . » آنگاه پراكنده شديم . پس از آن ابو العباس مرا پيش خواند و گفت : « راى تو چيست ؟ » گفتم : « راى ، راى تو است . » گفت : « هيچكس از ما به ابو مسلم از تو نزديكتر نيست ، سوى او برو و معلوم دار كه راى او چيست ؟ كه بر تو مخفى نماند ، وقتى او را بديدى ، اگر با نظر وى بوده احتياط خويش بداريم و اگر با نظر وى نبوده خاطرهامان آسوده شود . » گويد : با ترس روان شدم و چون به رى رسيدم نامهء ابو مسلم به عامل رسيده بود كه شنيده‌ام عبد الله بن محمد سوى تو آمده ، وقتى رسيد هماندم كه پيش تو مىرسد او را سوى من فرست . و چون رسيدم عامل رى به نزد من آمد و مرا از نامهء ابو مسلم خبر داد و دستور حركت داد كه ترسم بيشتر شد . گويد : از رى برون شدم و بيمناك و ترسان بودم ، وقتى به نيشابور رسيدم ، عامل آنجا